آرزوهاي تو...
-مامان، مي خوام پرواز كنم. بهم بال بده. مي خوام مثل پرنده ها پرواز كنم.![]()
-با بال هات مي خواي كجا بري؟
-پيش ستاره ها و ماه.
من فقط نگات مي كنم و لبخند ميزنم و در آغوش مي كشمت زيباي من، چون حرفي براي گفتن در مقابل آرزوي زيبايت ندارم.![]()
اينقد به هواپيما علاقه مند شدي كه بابايي برات يكي خريد. روزاي اول روشنش مي كردي. صدا ميده و روي زمين حركت مي كنه و درش باز مي شه. كلي باهاش كيف مي كردي ولي چند روزيه مي گي:
-مامان، چرا نميره تو آسمون؟
-دخترم، هواپيماهاي خيلي بزرگ مي تونن اوج بگيرن برن تو آسمون. اين خيلي كوچيكه.
-مامان، مي خوام سوار هواپيماي خيلي خيلي خيلي بزگ بشم.
-چشم دختر نازنينم، در اولين فرصت.
البته اين آرزو رو براي سوار قطار شدن هم داري.
چند روزيه يك كلمه سر زبونته: علي ملي. نمي فهميدم چي مي گي؟ تا اينكه ديروز گفتي: مامان بريم پيش علي ملي و امير محمد كه فهميدم منظورت امير علي
ه پسرگل دوست خوبم آرزو.
از آرزوهاي زيبا و قشنگت براي بازي با نيروانا، امير علي، امير محمد ، صبا و سامان هر چي بگم كم گفتم عسلك.
-مامان، خاله فريبا تولد نيروانا دعوت كنه.
و خاله فريباي مهربون هم بخاطر تو مي خواد براي جگر گوشش تولد بگيره.
با تمام احساس مادرانه ام، برايت دعا مي كنم كه به تمام آرزوهاي زيبا و باارزشت برسي بانوي بهار و يقين داشته باش كه براي رسيدن به لحظه هاي بزرگ زندگيت هميشه همراهت خواهم بود جگر گوشه ي من.![]()

آرزوهاي تو...
