آناهيتاي مامان و بابا

عكس هاي جامانده سامان و آناهيتا و صبا

اين عكسا ادامه ي خوش گذروني ها و با هم بودناي تو و سامان و صباست. در طبيعت بودن خيلي بهتون خوش گذشت. لمس كردن برگاي خشك. خوابيدن روي برگاي رنگارنگ پاييزي. عصرونه خوردن. ديدن غروب از بالاي كوه. شنيدن صداي كلاغاي تو آسمون و ديدن پروازشون. بدو بدو كردن توي يه مسير صاف. ببين عكساتون و عزيزم:   اولين باري بود كه مي ديدم خورشيد كشيدي. كيف كردم وقتي گفتي مامان نيگا كن خورشيد كشيدم. خاله مهناز يادشه چه ذوقي كردم. ببين كار به كجا كشيد فسقلي ها. غذا درست كردن. اميدوارم هميشه شاد و خوش باشين عزيزاي من. دوستي هاتون جاوداني باد. ...
27 آذر 1392

درس و مشقت

من در حال درس خوندن بودم تو هم رفتي و يه دفتر برداشتي و شروع به نوشتن و خط خطي كردن روي برگه هاي اون دفتر كردي. ازت پرسيدم : آناهيتا داري چيكار مي كني؟ گفتي : دارم مشقام و مي ميكسم (مي نويسم). ...
28 آبان 1392

سخنوري تو

مدتيه پيشرفت كلامي بسيار زيادي پيدا كردي. مرتب صحبت مي كني...... از هر دري و من اين موضوع رو وقتي متوجه شدم كه تو توي جمع هاي خانوادگي در مورد اتفاقات هيجان انگيز و پيشرفت هايي كه واست پيش اومده و خوشحالت كرده با زيبايي و شمردگي تمام براي ديگران صحبت مي كني. توي اين جمع ها تو هي صحبت مي كني..... بعضي وقتا احساس مي كنم بعضي ها دارن كلافه مي شن ولي من به روزي خودم نميارم. از رفتن به كلاس بالاتر توي مهد و جزئياتش كه بزرگ شدم و به كلاس بزرگترها رفتم. از رفتن به عروسي و لاك عروس و تاج عروس و لباس عروس و رقص عروس و دوماد. از بازي هات با من. از جاهايي كه با هم ميريم. مخصوصا آرايشگاه.  از امير محمد و دلبري هايي كه مي كنه. از دوستاي مهدكودكت. خلاصه ...
27 آبان 1392

مهدكودك

ديشب مدير مهدتون بهم خبر داد كه مي خوان اسم من و به عنوان نماينده مامانا به بهزيستي معرفي كنن. منم با استقبال اين پيشنهاد و قبول كردم. كلي فكر و ايده توي ذهنمه. بايد صبر كنم نتيجه نهايي رو بهم اعلام كنن تا منم فعاليتم و شروع كنم. خيلي خوشحالم. ...
15 آبان 1392