آناهيتاي مامان و بابا

تفاوت نسل من و تو

با وجود خاله زهرا و خاله زبيده مهربون تو جديدترين و زيباترين كارتون ها رو مي بيني. از ورژن هاي سيندرلا گرفته تا باربي ها، اسمارف ها،نمو، مك كويين و دوستاش، سفيد برفي و .....البته اينا به غير از سي دي هاي رايجي مثل موش و گربه و دورا و ...بعضي هاشون و ده ها بار تماشا كردي. اين روزها به مدد اين كارتون ها تو دم به دقيقه يه مدل لباس و هوس مي كني. يكبار لباس سيندرلايي، بار ديگه لباس سفيد برفي، يكبار لباس عروس، بار ديگه لباس باربي و خلاصه اين ماجرا ادامه داره.... چنان توي عمق اين كارتونا قرار مي گيري كه گاهي چند بار بايد صدات بزنم تا جواب بدي. بعضي وقتا هم كه جواب نميدي تا مي گم: آناهيتا، سيندرلا رو ببين. سريع برمي گردي و نگام مي كني. حالا من...
28 دی 1392

اولين برف زمستوني امسال

امروز اولين برف زمستوني رو داشتيم. خدا رو شكر ( متاسفانه تا حالا بارون هم خيلي كم باريده بود ) ديشب موقع خواب وقتي توي تختت جا گرفتي ازم خواستي كنارت بخوابم. منم پايين تختت دراز كشيدم تا تو خوابت ببره. خواب خواب بودم كه با صداي تو بيدار شدم. آناهيتا (با صداي غمگين به سمت گريه): مامان، به خورشيد خانوم بگو ديگه بيرون نياد بجاش رنگين كمون بياد. من : دخترم، دعا كن بارون بباره اون وقت حتما رنگين كمون پيداش ميشه. خوابيدي و من نيمه شب براي اينكه ببينم پتوت و از روت كنار نزده باشي به اتاقت اومدم. پرده اتاقت و كه كنار زدم ديدم نرم نرمك برف خوشكل و سفيدي در حال بارشه. تبسمي كردم و به چهره ناز تو كه خواب خواب بود نگاه كردم و خدا رو شكر كردم...
16 دی 1392

سير تكامل نقاشي هاي تو

هنوز اشيا رو توي دهنت مي كردي و كنجكاوي خودت رو از اين طريق ارضا مي كردي كه پاستل به دستت دادم و مواظبت بودم كه به طرف دهنت نبري تو فقط خط خطي مي كردي.از طرفي با رنگ انگشتي ها هم توي حموم حسابي كيف مي كردي. بعد از اون رفتي سمت خط خطي كردن با گواش و آبرنگ و يه وقتايي پاستل. زياد نقاشي رو جدي نمي گرفتي و جزو علاقه منديات نبود و ما هم كاري به كارت نداشتيم. حتي يه خط توي خونه يادت نداديم و گذاشتيم هر طور دوست داري نقاشي بكشي. چند وقتيه به نقاشي علاقه مند شدي و اين علاقه رو طوري به ما نشون دادي كه چند بار از ديدن رنگ آميزي و نقاشي هات جيغ هيجانيم در اومده. مثلا اولين باري كه خورشيد كشيدي رو هيچ وقت فراموش نمي كنم. ببين نقاشي هايي رو ك...
1 دی 1392

عكس هاي جامانده سامان و آناهيتا و صبا

اين عكسا ادامه ي خوش گذروني ها و با هم بودناي تو و سامان و صباست. در طبيعت بودن خيلي بهتون خوش گذشت. لمس كردن برگاي خشك. خوابيدن روي برگاي رنگارنگ پاييزي. عصرونه خوردن. ديدن غروب از بالاي كوه. شنيدن صداي كلاغاي تو آسمون و ديدن پروازشون. بدو بدو كردن توي يه مسير صاف. ببين عكساتون و عزيزم:   اولين باري بود كه مي ديدم خورشيد كشيدي. كيف كردم وقتي گفتي مامان نيگا كن خورشيد كشيدم. خاله مهناز يادشه چه ذوقي كردم. ببين كار به كجا كشيد فسقلي ها. غذا درست كردن. اميدوارم هميشه شاد و خوش باشين عزيزاي من. دوستي هاتون جاوداني باد. ...
27 آذر 1392

درس و مشقت

من در حال درس خوندن بودم تو هم رفتي و يه دفتر برداشتي و شروع به نوشتن و خط خطي كردن روي برگه هاي اون دفتر كردي. ازت پرسيدم : آناهيتا داري چيكار مي كني؟ گفتي : دارم مشقام و مي ميكسم (مي نويسم). ...
28 آبان 1392

سخنوري تو

مدتيه پيشرفت كلامي بسيار زيادي پيدا كردي. مرتب صحبت مي كني...... از هر دري و من اين موضوع رو وقتي متوجه شدم كه تو توي جمع هاي خانوادگي در مورد اتفاقات هيجان انگيز و پيشرفت هايي كه واست پيش اومده و خوشحالت كرده با زيبايي و شمردگي تمام براي ديگران صحبت مي كني. توي اين جمع ها تو هي صحبت مي كني..... بعضي وقتا احساس مي كنم بعضي ها دارن كلافه مي شن ولي من به روزي خودم نميارم. از رفتن به كلاس بالاتر توي مهد و جزئياتش كه بزرگ شدم و به كلاس بزرگترها رفتم. از رفتن به عروسي و لاك عروس و تاج عروس و لباس عروس و رقص عروس و دوماد. از بازي هات با من. از جاهايي كه با هم ميريم. مخصوصا آرايشگاه.  از امير محمد و دلبري هايي كه مي كنه. از دوستاي مهدكودكت. خلاصه ...
27 آبان 1392

مهدكودك

ديشب مدير مهدتون بهم خبر داد كه مي خوان اسم من و به عنوان نماينده مامانا به بهزيستي معرفي كنن. منم با استقبال اين پيشنهاد و قبول كردم. كلي فكر و ايده توي ذهنمه. بايد صبر كنم نتيجه نهايي رو بهم اعلام كنن تا منم فعاليتم و شروع كنم. خيلي خوشحالم. ...
15 آبان 1392