2 قدم مانده به...
دو روز بیشتر به تولدت نمونده و تو از صبح داری توی تب می سوزی دخترکم. نمی دونم چرا از صبح تب شدید اومده سراغت و برای همین هم من توی خونه موندگار شدم. در کنار تبت و آبریزش شدید بینیت و سوزش چشای نازت، با هم بازی کردیم و پازل درست کردیم. امیدوارم زود خوب شی عزیزم. دیروز بعد از اینکه اومدم دنبالت مهد کودک گفتی : -مامان، دوستام توی مهد کودک اذیتم می کنن همش می گن اگه کار بد کنیم خدا دوستمون نداره. مگه خدا مهربون نیست پس چرا دوستام اینجوری می گن؟ قربون نگاه قشنگت بشم مادر. اشکم در اومد با این حرفت. گفتم: تو درست می گی عزیزم. خدا خیلی مهربونه و همه ما رو دوست داره. ما باید سعی کنیم کار بد انجام ندیم و باعث ناراحتی د...
نویسنده :
مامان زينب
0:25






