آناهيتاي مامان و بابا

آهنگ مرغ بهار

چهچه بزن       مرغ بهار رو كوه            تو دشت فصل بهار        اومده باز رو كوه            تو دشت مرغ بهار، دومين آهنگيه كه مي نوازي عسلك. آقاي شريفي خيلي تاكيد داره كه اول شعر و حفظ كني و بعد روي بلز اون و تمرين كني. البته وقتي شعر رو حفظ مي كني وظيفه من اينه كه معناي تك تك كلمات شعر و واست داستان وار تعريف كنم تا با شعرت اول خو بگيري و يه جورايي آقاي شريفي مي خواد از همين حالا حس و توي آهنگات بكار ببري عزيزم. بازي هايي كه سر كلاس انجام ميدين خيلي جال...
15 تير 1393

33 سالگي من

هر وقت كه بحث تك فرزندي آره يا نه؟ بين من و دوستام ميشه. يكي از چيزايي كه باعث ميشه من با تك فرزندي موافق باشم اينه : از اونجايي كه نسل تو آناهيتاي نازنينم بيشتر تك فرزندي رايج شده براي همين مطمئنم تو هم مثل من دوستاي خيلي خيلي خوبي خواهي داشت كه مثل خواهرات خواهند بود. توي شادي هات كنارتن و آغوش گرمي براي ناراحتي هات و اشك هات. آره قربونت برم من. هر سال موقع تولدم با تمام وجودم به دوستاي عزيزم افتخار مي كنم و به خودم مي بالم بخاطر وجود دوستاي نازنينيم: خاله نجمه، خاله مهناز، خاله سمانه، خاله آرزو، خاله فريبا،خاله افسانه و خاله زهرا. بابايي هم بود. از اول اين هفته تا ديروز (دهم تير ماه) كه تولدم بود دوستاي عزيزم باعث شدن هر روز خدا رو ...
11 تير 1393

كلاس موسيقي

وقتي درگير جشنواره موسيقي آواي مس شدم كه سال گذشته توي سرچشمه برگزار شد، با كلي استاد مطرح ايران و كرمان آشنا شدم و از اونجايي كه همش تو فكر كلاس واسه تو بودم سراغي از اساتيد گرفتم و بيشترشون استاد شريفي راد و كه استاد موسيقي كودكه و توي موسسه كامكارها توي كرمان تدريس داره معرفي كردن و گفتن كار با كودكش عاليه و كلي حوصله به خرج ميده. با موسسه هماهنگ كردم و از اونجايي كه آخر هفته ها واسه كلاس ژيمناستيك هنريت ميريم كرمان، واسه كلاس موسيقي هم ميشد برنامه ريزي كنم. جلساتي كه با استاد شريفي داري برات جزابه و با كلي ساز آشنا شدي و شعرهايي رو كه بلدي با كمك اونا مي خوني. از ساده ترين ساز گرفته كه با كمك هم درست كرديم و اون ريختن يه عالمه قطعات كوچ...
3 تير 1393

اين روزهاي تو..

يه سوسك زشت توي خونه راه ميرفت و بخاطر بوي سم ناشي از سم پاشي گيج و ويج ميزد. گفتي : مامان من از سوسك بدم مياد خيلي كثيفه. منم گفتم : منم بدم مياد دخترم. گفتي : مامان و باباي سوسك هم از سوسك بدشون مياد؟ خرداد ماه بود كه به همراه دوستاي خوبمون خاله وحيده و همسر محترمشون و پرنيان و پارسا رفتيم منطقه خوش آب و هواي بابابزرگ و مامان بزرگ. اين دفعه حسابي بهت خوش گذشت چون دو تا دوستت كه خيلي هم دوسشون داري هم بازيت بودن و حسابي خوش به حالت بود دخملي. موقع برگشتن به سرچشمه قدرشناسيت كه اين روزا حسابي به اوج رسيده و براي هر كاري كه واست انجام ميديم حسابي تشكر مي كني گل كرد و با تمام احساست به من و پدرت گفتي : ممنونم كه من و آوردين اينجا. خي...
3 تير 1393

پدر

اين روزها وقتي مي خواي بابايي رو صدا بزني با صداي بلند و رسا و زيبايي مي گي : پدر . من كه قند تو دلم آب ميشه حتما بابايي بيشتر. اميدوارم خداوند براي هم نگهتون داره عزيز دلم. ...
24 خرداد 1393

جشن پايان سال در مهد كودك

بيست و دوم ارديبهشت ماه جشن پايان سالتون برگزار شد. توي اين جشن تعداد كمي از كارهايي كه از اول مهر ماه انجام دادين و گلچين كرده بودن و بصورت نمايشگاه برپا كردن. قرار بود توي اين جشن شعر بابابزرگ و با دوستات بخونيد. من و تو و خاله زهرا زودتر رفتيم سينما و بعدشم بابايي اومد. دلم مي خواست زودتر كاردستي هات و نقاشي هات و ببينم. دل تو دلم نبود. باورت ميشه دختركم. همين كه وارد سالن سينما شدم توي اين همه نقاشي و كاردستي دنبال اسم آناهيتا بودم. نقاشي هات و ديدم و لبخندم روي لبم شكفت. لبخندم به اوج رسيد وقتي اين نقاشي رو ديدم و دلم ضعف رفت:  من و كشيده بودي. كيف كردم. از اين بيشتر لذت بردم وقتي ديدم من و خندون كشيدي. قرررررربون اون دس...
10 خرداد 1393

وبلاگ جديد

از ديروز كه خاله مهناز گفت عكس هاي آناهيتا توي وبلاگش باز نمي شن نگران شدم. بدو بدو رفتم سراغ فضايي كه خريده بودم و عكس ها رو آپلود مي كردم تا بتونم ازشون توي وبلاگت استفاده كنم. با واحد پشتيباني اون فضا تماس گرفتم و مشكلم و بهشون گفتم. يه خرده چپ و راست كردن و گفتن : شما هك شديد. من :  بعدشم گفتن يك بك آپ بيشتر نداشتيم از مطالبتون كه اونم هك شده. من :  يعني تمام عكس هايي كه توي اين چهار سال گذاشته بودم برات توي وبلاگت كلا..... خلاصه اينكه من هنوزم زير بار نرفتم و از ناراحتي دارم منفجر ميشم. از طرفي هم ديگه نمي دونم براي آپلود عكس هات بايد چيكار كنم براي همين از حالا به بعد اسم وبلاگت عوض ميشه چرا كه توي ني ني وبل...
30 ارديبهشت 1393

تولد چهارسالگي 2

 نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393 ساعت 15:10 شماره پست: 198   قسمت دوم تولدت روز يكشنبه ۷/۰۲/۹۳ برگزار شد. با حضور دوستاي خوب و مهربونم:   خاله مهناز، عمو محمود، سامان و صبا خاله آرزو، عمو سامان و امير علي خاله سمانه، دايي سعيد و عسل خاله نجمه و عمو مجتبي خاله پريا و عمو علي خاله افسانه و خاله زهرا متاسفانه خاله فريبا، عمو حامد و نيرواناي عزيزم نتونستن بيان.  وقتي بهت گفتم نيروانا نمي تونه بياد. وا رفتي و گفتي : چيا؟ (چرا؟) گفتم : آخه خاله فريبا تو دلش ني ني داره يه كم حالش خوب نيست. تبسم نازي كردي و گفتي : يعني ني نيش مريضه ممكنه منم مريض بشم.  خلاصه اينكه حسابي...
30 ارديبهشت 1393

پدر

دیروز اینترنت نداشتم که روز پدر و برات ثبت کنم نازنینم. تو و بابایی از صبح با هم بودین. توی حیاط خونه که تازه گل ها دارن خودشون و نمایون می کنن کنار هم نشستین و صحبت کردین و با هم بازی کردین و من مزاحم خلوتتون نشدم. عصر هم رفتیم دو تایی براش گل رز قرمز به نشانه دوست داشتنش خریدیم. همیشه یادت باشه دخترکم که هیج مردی مثل پدر نمیشه و پدر تو ، کسی که وقتی فهمید بچه اش دختره با صدای بلند خندید و شادیش و نشون داد. پدر تو، کسی که نام زیبای تو را پیشنهاد داد. پدر تو، کسی که جنسیت براش مهم نیست.   و فقط خداوند میدونه که بابا منصور چقدر خوب و مهربونه. خداوند حفظش کنه و سایش و بالا سرمون همیشه سالم و شا...
24 ارديبهشت 1393

رازداري آناهيتا

تولد خاله زهرا بود. اومدم دنبالت مهد كودك: مامان : آناهيتا برات سورپرايز دارم اساسي. آناهيتا: چي مامان. بگو. مامان : تولد خاله زهراست و من كيك سفارش دادم واسش بايد بريم بگيريمش و بعد هم با دايي ياسر و بابايي بريم مسكافه واسش جشن بگيريم. حواست باشه كه اين يه رازه نبايد بفهمه. باشه؟ آناهيتا :  باشه. توي خونه گير دادي مامان بريم كيك و بگيريم. منم گفتم آقاي قناد هنوز درستش نكرده. خاله اومد. بهت گفت : آناهيتا امروز تولدمه چرا بهم تبريك نمي گي؟ گفتي : خاله آخه آقا هنوز كيك و واست درست نكرده. من : خاله : خاله رفت دفترش و من و تو رفتيم كيك شكلاتي شكل قلب خاله رو گرفتيم ...
16 ارديبهشت 1393