آناهيتاي مامان و بابا

يلدايي كه گذشت

يلداي زيباي امسال هم گذشت و من اينترنت نداشتم تا برات ثبتش كنم و تازه عكس هاي جشنتون توي مهد كودك به دستم رسيده. عكسا داغ داغن به داغي يلداي زيبايي كه با خاله آرزو و عمو سامان و امير علي و امير محمد گذرونديم نازنين.     ...
22 دی 1393

دختر خلاق من

از روي پازلي كه درست كرده بودي و روش اعداد 1 تا 9 نوشته شده بود خط اول و نوشتي. من و بابايي همرات شادي كرديم و كلي تشويقت كرديم و بابايي بهت سرمشق داد. بعد گفتي مي خوام نت هاي بلزم و بنويسم و شروع كردي به نوشتن. همه رو به خوبي بلدي. مي نوشتي و اسماشون و مي گفتي. از چپ به راست :مي، ر، دو، فا، سل، لا، سي. عاشق نوشتن لا و سي ات هستم عزيز دلم. بعد من برات درستش و نوشتم و تو هم پشت سر من ادامه دادي. پيش به سوي موفقيت و پيشرفت كوچولوي دوست داشتني من دو تا دايره كشيدم و گفتم : دخترم دايره سمت چپ و صورت يه آدم بكش و تو هم گفتي : نه مي خوام آدم برفيش كنم. اونوقت يه آدم برفي چپه كشيدي. قربون دستاي كوچولوي نازت مادر. سناري...
22 دی 1393

خدا

آناهيتا : مامان، خدا خيلي مهربونه؟ مامان : بله عزيزم. خيلي خيلي مهربونه. آناهيتا : مامان، خدا چشم داره؟ مامان : آره عزيزم و همه ما رو مي بينه. بايد اطلاعاتم و در اين زمينه بيشتر كنم كه اينجور مواقع بدون من من كردن جواب زيبايي برات داشته باشم.
20 دی 1393

اين روزها

اين روزها خيلي مي نويسي. يه برگه برمي داري و ريز ريز مي نويسي. بعضي وقتا از توي نوشته هات مي تونم اعداد و حروفي رو كه آشنايي ببينم. توي اتاقت بودي و مشغول نوشتن. با هيجان زيادي صدام كردي كه بيام پيشت. دفترت و نشونم دادي و گفتي : مامان ببين چي نوشتم. حرف E رو نوشته بودي و بعد گفتي : مثل اونيه كه روي بلزمه. گفتم : چيه؟ گفتي : نت "مي". منم همرات خوشحالي كردم و هزار بار بهت آفرين گفتم عزيز دلم. بعد هم G رو نوشته بودي و گفتي : ببين نت "سل" رو هم نوشتم. باز هم خوشحالي من و تو به اوج رسيد. اين روزها من و تو خيلي با هم كارت بازي مي كنيم و جفتمون براي اينكه اون يكي رو ببره حسابي تلاش مي كنه. قيافه تو ديدنيه وقتي من و...
14 دی 1393

رصد ماه

توي جشنواره كامپيوتر كرمان يه تلسكوپ توي محوطه گذاشته بودن تا بازديدكنندگان بتونن ماه و رصد كنن. من و تو هم توي صف ايستاديم و قبلش برات توضيح دادم كه اين دستگاه تلسكوپه و تو مي توني ماه و ستاره ها رو هم ببيني. نوبتمون كه شد. بغلت كردم و تو داخل لنز تلسكوپ نگاه كردي. يه خرده كه گذشت گفتم : ماه و ديدي دخترم؟ چيزي نگفتي. نگات كردم ديديم چشات و بستي. گفتم : بايد چشم راستت و باز كني و نگاه كني و تو اين كار و انجام دادي و با هيجان زيادي گفتي : ديدمش. وقتي اومدي پايين گفتم : چطوري بود؟ گفتي : بامزه بود. روش نقطه نقطه بود. منم همراه تو كيف كردم و لذت بردم. خوشحالم برات عزيزم كه چنين تجربه اي رو كسب كردي. دوست دارم به اندازه فاصله اينجا تا ماه نقط...
13 دی 1393

اين روزها

وقتي خاله مهد كودكت به من گفت : باورم نميشه كه آناهيتا، همون دختريه كه چند ماه پيش جيغ مي كشيد و زود قهر مي كرد و نق نق و بود. صد و هشتاد درجه فرق كرده. خانم شده. براي چيزايي كه مي خواد صحبت مي كنه. با دوستاش كه ناراحتن همدردي مي كنه . حتي يه روز من از كسي دلخور بودم و مجبور شدم گريه كنم باورتون نميشه چقدر با من همدردلي مي كرد و من و وادار مي كرد كه اشك نريزم و به خودم مسلط باشم. توي كلاس مسئوليت هايي كه به عهده اش است را به خوبي انجام ميده. آناهيتا خيلي بزرگ شده. من گوش ميدادم و با تمام وجودم بهت افتخار مي كردم نازنينم. من هم به خوبي متوجه شدم كه تو نسبت به چند ماه پيش خيلي تغيير كردي. كمك كردنت به من. صحبت كردنت با من و حتي دادن ر...
24 آذر 1393

مادرانگي هايت

كنارت دراز مي كشم تا بخوابي ولي خودم از فرط خستگي بيهوش ميشم اون وقت با حركت دستاي كوچولوي نازت كه پتو رو روم مي كشي و مي گي : " مامان پتو ميدم روت تا يخ نكني" بيدار ميشم و سرمست سرمست ميشم و سرشار از انرژي و عشق، كوچولوي دوست داشتني من. يه وقتايي كه جايي از بدنم درد مي كنه و از دردش شكايت مي كنم مي گي : "مامان بيا بوسه عشق روي جايي كه درد مي كنه بزنم تا زودتر خوب شي" اونوقته كه من خداي مهربون و براي داشتن تو هزاران بار سپاس مي گويم عزيزم.   ...
16 آذر 1393

تولد نيروانا

نيرواناي عزيزم من و آناهيتام به اندازه تمام زيبايي هايي خلقت، 5 سالگيت را بهت تبريك مي گيم. برات شيرين ترين لحظات را در اين سن آرزو داريم. درست مثل طعم شيرين و لذيذ توت فرنگي. دوست داريم و بي صبرانه منتظر ديدنتيم تا غرق بوسه ات كنيم.   ...
11 آذر 1393

اين روزها

يك مجموعه كتابيه باسم فسقلي ها كه بابايي برات خريده. حسابي به داستاناش علاقمندي. يكي از اون داستانا فري فراموشكاره. چند وقت پيش بخاطر سنجش بيناييتون توي مهدكودك گفته بودن هزار تومن پول و يه كپي شناسنامه ببري مهد. روز اول : آناهيتا : مامان، كپي شناشنامه و هزار تومن پول فراموش نشه. مامان : چشم دخترم. متاسفانه فراموش كردم. روز دوم: آناهيتا : مامان، كپي شناشنامه و هزار تومن پول. مامان :واي. چشم دخترم. بازم فراموش كردم. روز سوم: آناهيتا : ماماااااااان، كپي شناشنامه و هزار تومن پول. مامان : وااااااي. ببخش عزيزم. چشم. بازم يادم رفت. روز چهارم: آناهيتا : مامان، شدي فري فراموشكار...
8 آذر 1393