آناهيتاي مامان و بابا

كلاس خلاقيت

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است وقتي فريباي عزيزم برام از كلاس نقاشي نيروانا تعريف مي كرد و بهم مي گفت كه حسابي علاقه نشون داده دلم ضعف مي رفت كه يعني ميشه من هم بتونم تو رو به همچين كلاسي ببرم. بله. اين اتفاق افتاد و مدير موسسه براي بچه هاي سرچشمه قول برگزاري اين كلاس ها رو روزهاي پنج شنبه داد. اين شاديم رو فقط دوستاي خوبم سمانه و فريبا شاهد بودن. روزي كه براي انتخاب پكيج آموزشي به كرمان رفتيم چقدر هيجان داشتم. چند بار به خاله فريبا گفتم خيلي خوشحالم براي اين كلاس ها. مخصوصا وقتي با خاله فريبا و عمو حامد و خاله سمانه و بابايي سر ميز صحبت با مدير موسسه قرار گرفتيم. اسم كلاس ها رو كه مي شنيدم قند تو دلم آب مي شد. آرزوم اي...
11 تير 1392

بامزه گي هاي تو توي جشن تولد من

مي گم توي اون مراسم سورپرايز باحالي كه دوستاي گلم برام برگزار كردن. تو به قول خاله فريبا حسابي بامزه شده بودي. ديشب كه فيلم رو نگاه مي كردم و جفتمون با ديدن فيلم اونقدر خنديديم كه اشك از چشامون سرازير شد. يه جورايي همه در حال جيغ زدن بودن. من كه ديگه همراه جيغ مثل كانگوروها بالا پايين هم مي پريدم.  عاشق جيغ هاي هيجاني و بالا پايين پريدن هاي توام كه بعد از خالي شدن هيجان ما هم همچنان ادامه داشت.  بچه ها كه از وسايلت استفاده مي كردن مي گفتي : من اجازه نميدم. به هر حال طفلي ها يه جورايي يا راضي مي شدن و يا ما تو رو قانع مي كرديم. اگر چه سمانه عزيزم ميگه بهتره به بچه هاي ديگه بگيم كه آناهيتا راضي نيست و شماها هم نبايد استفاده كنيد تا هم ديگرا...
11 تير 1392

تولد 32 سالگي مامان زينب

امروز تولد منه. از ديشب تا الان كه اينا رو مي نويسم هنوز توي شك سورپرايزهايي هستم كه خونواده ي مهربونم و دوستاي خوبم برام برگزار كردن. ديشب يه هويي در باز شد و مامان بزرگ و بابابزرگ و دايي ها و زن دايي ها و دو تا خواهر گلم كه از ظهر اومده بودن پيشم با يه كيك تولد ظاهر شدن. من از هيجان داشتم منفجر مي شدم. فكرش رو بكنين يهويي آدماي عزيز زندگيت بخاطر تو كه تولدته بيان پيشت. خوشحاليم وصف ناپذير بودم گلم. اگر چه توي ناقلا بي خبر نبودي و راز سورپرايز ماماني رو خوب نگه داشتي كه بقيه لو نرن. همه چي عالي بود و همه خوشحال. امروز ظهر هم كه اومدم دنبال تو و خاله ها كه برين خونه دايي ياسر، همين كه وارد خونه شدم ديدم دوستاي عزيزم فريبا و نيرواناي نازنينم...
10 تير 1392

کرم ضد آفتاب

توی خونه بابابزرگ، کنار عمه آذر نشسته بودی. تازه از کلاس خلاقیت اومده بودی. تلویزیون مارها رو نشون میداد. نگاهی به یه مار سیاه گنده کردی و گفتی : "مامان، این ماره کرم ضد آفتابش رو نزده که سیاه شده." خونه منفجر شد از این جمله ات شیرینکم.   ------------------------- کلاس خلاقیت هفته قبل رو باز هم استقبال کردی. اگر چه باز هم ناهماهنگی رو می شد دید. تازه می خوان کلاس عصرتون که نقاشی و قصه گویی هست رو تعطیل کنن. نمیدونم اونوقت جواب تو رو با این همه وسیله ای که برات خریدم و تا میخوای ازشون استفاده کنی می گم اینا مال کلاس نقاشیته بدم. مدیر موسسه می گه بچه ها عصر خسته می شن و نمی کشن. ولی من بعید میدونم اینطوری باشه. آخه تو که خیلی استق...
1 تير 1392

پيرو كلاس هاي خلاقيت

با خاله مهناز مهربون قرار گذاشتيم هر هفته يكشنبه ها و سه شنبه ها با سامان و صبا جايي جمع بشيم و با هم بازي كنيم. هفته قبل اولين جلسه اش برگزار شد. تو و سامان نخود و لوبياهاي قاطي رو از ظرفي جمع كردين و جدا جدا به دو تا ظرف منتقل كردين و بعد هم يه نقاشي كشيدين و با استفاده از چسپ روي كاغذ چسپوندين. عكس ها رو بعدا ميزارم ولي جالبه كه نحوه جداسازي نخود و لوبياها از هم توسط شما دو تا متفاوت بود. سامان عزيزم، با صبر و حوصله دونه دونه جدا مي كرد و ميزاشت تو ظرف ها. ماشااله به اين صبر و حوصلت خاله. عشقي تو بخدا.  ولي تو اول دونه دونه جدا كردي. بعد از چند دقيقه مشت مشت مي كردي و از توي دستت دونه دونه جدا مي كردي و مينداختي تو ظرف و بعد دوباره روشت...
تير 1392

كلاس هاي خلاقيت و استا آبي

شنيدن اين خبر از فريباي عزيزم كه قراره يكسري كلاس هاي خلاقيت ويژه شهرستاني ها توسط موسسه خلاقيت روزهاي پنج شنبه داشته باشيم هيجان و ذوق فراواني برام داشت. اينقدر خوشحال بودم كه قراره تحولي عظيم توي زندگيت پيش بياد كه به اين فكر نكردم مايي كه دو سه ماهي يك بار ميريم كرمان، حالا قراره هر هفته توي اين گرماي خشك راهي كرمان بشيم. با ذوق فراوان براي بابايي تعريف كردم و اون هم خوشحال از اين برنامه استقبال كرد. براي انتخاب پكيج با دوستامون به موسسه رفتيم و با برنامه هايي كه مدير موسسه برامون تعريف كرد هيجانم براي اين برنامه بيشتر شد. براي به حد نصاب رسيدن اين كلاس و كنسل نشدنش با خاله فريبا و خاله سمانه خودمون رو به آب و آتيش زديم تا نفر پيدا كنيم....
27 خرداد 1392

عشق زيباي من

ديشب بابايي نبود و من و تو در كنار هم خوابيديم. خواب ميديدم با خاله آرزو جايي هستم پربرف و كلي خوش به حالمون شده. برف بازي مي كنيم و روي برف ها سر مي خوريم و از ته دل مي خنديم و خوشحاليم. صبح كه از خواب بيدار شدم حس خوبي داشتم. كارام و مي كردم تا برم اداره كه ديدم توي خواب گريه مي كني و با گريه مي گي : آدم برفيم، آدم برفيم. بغلت كردم تا آروم شي. كمي كه حالت بهتر شد گفتي : مامان از اين ناراحتم كه آدم برفيم خراب شد. من  قربونت برم من. من و تو ديشب با هم خواب برف مي ديديم. من بهت برف ميدادم و تو آدم برفي درست مي كردي. راستي يادم رفت بگم كه تازه ياد گرفتي احساست رو بيان مي كني. ناراحتيهات و شاديهات رو و من براي خودم و تو خيلي خوشحالم. امي...
12 خرداد 1392

شيراز

از وقتي كه توي شكمم بودي و من برات سعدي مي خوندم آرزو مي كردم اولين مسافرتت به شيراز باشه تا بتونم شكوه پاسارگاد، تخت جمشيد و نقش رستم، معبد آناهيتا، بوي بهشتي بهارنارنج، عطر گل هاي باغ هاي بهشتي اش، حافظيه، سعدي. اصلا بهت بگم تمام گوشه كناره هاي اين شهر بهشتي. از آسمونش گرفته تا كوه هاي تنگه بلاغه و جاده هاي زيبا و سرسبزش رو ببینی. اين آرزو توي دلم بود تا بالاخره موفق شديم سه چهار روز قبل از تولدت سه تايي عازم اين شهر زيبا بشيم. دل تو دلم نبود مخصوصا كه قرار بود از جاده شهربابك بريم كه اول به پاسارگاد مي رسيد. نمي دونم چرا وقتي وارد مرز استان فارس مي شيم دلم حالي ميشه. انگار گمشده اي رو پيدا كرده باشه. قلبم به تپش ميفته. اين حالت روبر...
17 ارديبهشت 1392

مادر

باید این لحظه رو برات ثبت کنم دختر قدرشناس من. امروز عصر که اومد مهدکودک دنبالت خواب بودی. کیفت رو زودتر بهم دادن. توش نیگاه کردم یه کارت ستال بود که خاله های مهد برای روز مهد با یه متن خیلی قشنگ برای مامانا درست کرده بودن. قسمت جالب اینه که یه طرفش عکسی بود که تو از خودت و من کشیده بودی و به قولی خاله ها کمی دستکاریش کرده بودن تا شکل آدم بشه. زیرشم نوشته بودن: مامان و آناهیتا. وای که انگار دنیا رو بهم داده بودن. وقتی آوردنت بیدار شدی. خودت رو چسپوندی به من و بعد نگام کردی و گفتی :   مامان روزت مبارک . وای خدای من چقدر خوشحال شدم. این جمله برای اولین بار از زبونت می شنیدم. اشکم دراومد. هیچی نگفتم و فقط محکم بغلت کردم. گوله گ...
10 ارديبهشت 1392

تولد سه سالگی آناهیتا - 2

- آناهیتا، تولدت رو توی مهدکودک برگزار کنم؟ - نه توی مهدکودک دوست ندارم . توی خونه. - چرا؟ - توی مهد دوستام کیکم و خراب می کنن... و اینطوری شد که تصمیم گرفتیم تولدت رو با حضور خونواده ها برگزار کنیم ولی متاسفانه بخاطر اتفاق غمناکی که برای یکی از جوونای فامیل پیش اومد نتونستیم جشن رو با خونواده ها داشته باشیم. تو بهونه گیری می کردی که جشن تولد می خوام و از اونجایی که با تمام وجودم احساس می کردم دیگه نمی تونی صبوری کنی برای همین تصمیم گرفتم دوستای خونوادگیمون رو دعوت کنیم تا با هم باشیم و تو هم به مرادت برسی عزیز دلم. دعوت ها صورت گرفت و از قبل هم یکسری وسایل از خاله شادی  مهربون و هنرمند سفارش داده بودم. تم تولدت گل و پروانه بود...
10 ارديبهشت 1392