آناهيتاي مامان و بابا

اولين چرا؟

چرا؟   مدت هاست منتظر شنيدن اين كلمه از طرف تو هستم نازنينم. يك كم بي حال بودم. يادم نيست براي چي؟ شايد از خستگي و شايدم از دست كسي ناراحت شده بودم. وقتي با بابايي اومديم دنبالت مهدكودك، رفتيم براي خريد. بعد از تموم شدن خريد و نشستن توي ماشين. صورت نازت رو آوردي جلوم و نگاهم كردي و گفتي: "مامان، چرا ناراحتي؟ ها چرا ناراحتي؟" جون گرفتم. تمام خستگيم و ناراحتيم رفت. گفتم: "يك كم خسته ام عزيزم" بعدشم غرق بوست كردم. دختر ناز من، اميدوارم هميشه و در همه حال به جواب تمام چراهاي زندگيت برسي. اين مرحله از رشدت رو خيلي دوست دارم چون توي اين مرحله خودم هم باهات رشد مي كنم. بهت قول ميدم تا وقتي زنده ام، كمكت كنم تا با هم علت هر چي معلول رو كه برات ...
اسفند 1391

كارگاه من مادرخوبي هستم؟ (قسمت دوم)

*جدا كردن بچه ها: اين مرحله، نقطه اي در رشد رواني هر انسانيه. بعضي از مادرها بعد از بچه دار شدن، از علايقشون مي گذرند و فقط مي چسپن به بچه هاشون. به بچه ياد بديم كه من در كنار تو خواسته هاي ديگه اي هم دارم. مطمئنا، اولش براي بچه سخته ولي ياد مي گيره كه خودش هم موجود مستقليه و خواسته هاي ديگران هم براش محترم باشه. پس با وجود اينكه يك مادر هستيد حتما با دوستانتان به مسافرت برويد، ورزش كنيد و بچه را براي پدرش بگذاريد. درسته كه پدرها آگاهي ندارند ولي بخش زيادي از رشد روان بچه رو پدر ميسازه (مخصوصا در مورد پسرها) و وقتي پدر بياد، وابستگي بين مادر و بچه از بين ميره و اين يك ضرورت براي رابطه فرزند و والديني است. يعني تعادل. حتما از سن يك سال...
24 بهمن 1391

كارگاه من مادرخوبي هستم؟ (قسمت اول)

توي مهدكودك يه كارگاه خيلي جالب با عنوان "من مادر خوبي هستم" برگزار شده. توسط خانم اميني فوق ليسانس روانشناسي باليني از دانشگاه علوم پزشكي تهران. دلم مي خواد همه دوستانم هم از اين مطالب استفاده كنند براي همين وظيفه خودم دونستم كه اين اطلاعات رو به اشتراك بزارم: متاسفانه استقبال زيادي از اين كارگاه نشده و اين موضوع باعث ناراحتي منه. يكي از علت هاش ميتونه اين باشه كه هزينه اين كارگاه 50 هزار تومانه و مردم سرچشمه عادت به پرداخت پول براي كارگاه، سمينار، كلاس ورزشي، جشن، مشاوره  ندارند. آخه اينجا همه اين مراسم ها مجانيه. البته شايد موارد ديگه اي هم باشه كه يك مادر نتونسته بياد ولي من بيشترين دليلش رو پرداخت پول ميدونم. به هر حال من و 3 تاي دي...
17 بهمن 1391

اولين آدم برفي

امروز صبح بخاطر برف موندي خونه، كنار بابايي و به مهد نرفتي. ظهر اومدم پيشت و رفتيم توي حياط تا برف بازي كنيم و آدم برفي درست كنيم. تصاوير رو ببين تا بعد برات بگم تو چه وروجكي شده بودي امروز ظهر:       وقتي كه بهت گفتم بريم آدم برفي درست كنيم. گفتي: آخ جون، آدم برفي. يه آدم برفي سبز درست كنيم. منم گفتم : آخه برف سفيده و آدم برفيمون سفيد ميشه. باشه؟ وقتي داشتيم با هم آدم برفي رو درست مي كرديم مي گفتي: مامان، چرا آدم برفي با من صحبت نمي كنه؟ منم گفتم : خوب تو با آدم برفي صحبت كن دخترم. تو هم شروع كردي به صحبت كردن با آدم برفي. ناخودآگاه جاي آدم برفي جوابت رو ميدادم. امروز ظهر كلي ازت انرژي گرفتم. براي بودن با...
16 بهمن 1391

دندانپزشكي

سال قبل بود كه دو بار براي فلورايد دندونات برديمت دندونپزشكي. از اخلاق و رفتار خانوم دندونپزشك خوشم نيومد. با لحن خيلي بدي باهات صحبت مي كرد و تو هم اصلا همكاري نمي كردي. ما هم تصميم گرفتيم كار رسيدگي به دندونات رو به تعويق بندازيم. بعد از مدتي متوجه شدم يكي از دندونات شديدا رو به خراب شدنه و مي بايست به فكر پيدا كردن يه دندونپزشك خوب و دادن اطلاعات بيشتري بهت باشيم. يه دكتر خوب پيدا كردم و وقت گرفتم. يك ماهي فرصت داشتم تا تو رو هم آماده كنم. تو اين مدت، برات كتاب هاي مختلف خوندم و با وسايل مختلف دندونپزشكي آشنات كردم. با هم بازي مي كرديم و نقش هاي خانم دندونپزشك و مريض كوچولوي دندون درد رو مرتب عوض مي كرديم. روز چهارشنبه هفته قبل نوبت داشت...
16 بهمن 1391

اين روزها..

آناهيتا : بيا با هم بازي كنيم. من عروس خانوم. مامان : آقا دوماد كيه؟ آناهيتا : بابا، آقا گوماد  ---------------------------------------------------------------------- چند روزي بود بادكنك هاي باد نشده ات رو مي گرفتي توي دستت و مي گفتي: مامان، كلمپه مي خوام. منم هي بهت قول ميدام كه رفتيم كرمان برات مي خرم ولي تو مي گفتي : نه، من كلمپه مي خوام. تا بعد از چند روز فهميدم منظورت تلمبه مخصوص باد كردن بادكنك هاته. بعدش خاله هاي مهربونت بهت تلفظ صحيحش رو ياد دادن و حالا مي گي : من تلمبه، نه كلمپه مي خوام. ---------------------------------------------------------------------------   عاشق تلفظ اين كلمه ت هستم : گغاشت...
9 بهمن 1391

آناهیتا در مشهد 3

روز اول که به سمت الماس شرق رفتیم قسمتی از این مجتمع تمام توجهم رو تا روز آخر مسافرتمون به خودش جلب کرده بود و اون هم عکاسخانه سنتی اش بود. همون روز پرسیدم که هم اندازت لباس دارن و اونا هم تایید کردن. منم به دنبال فرصتی بودم که وقتی حوصله داری سریع بیایم و یه عالمه خاطره ثبت کنیم. روز آخر با خاله های مهربون بدو بدو رفتیم سمت عکاسخونه. لباسی که برات انتخاب کردم یه لباس قجری بود که تو حسابی ازش استقبال کردی. بعدش هم کلی با آقای عکاس و خانم همکارش همکاری کردی:     چون نزدیک شب یلدا بود هر چی ازت خواهش کردم که انار تو دستت بگیری حریفت نشدم.   اینجا رو ببین دخترکم. خانم مهربون می گفت: اناهیتا دامنت ر...
15 دی 1391

آناهیتا در مشهد 2

سرمای استخون سوز مشهد ما رو توی مهمونسرا نگه نمیداشت. یه بار دیگه رفتیم سمت کلوپ پاندا. این بار دوتایی. یه بعدازظهر قشنگ زمستانی مشهد که مه هم بود. حالا دیگه به خوبی کلوپ پاندا رو می شناختی و وجب به وجبش رو خودت به تنهایی طی می کردی و آهنگ هایی که از بدو تولدت تا حالا باهاشون اختی هم مدام ازبلندگو پخش می شد و تو همرا با بازی اونا رو زمزمه می کردی. موقع نقاشی آهنگ تولد پخش شد و تو هم جو آهنگ گرفته بودت و با توجه به تولد هفته قبل نیروانا شروع کردی به تعریف تولد برای دختر خانمی که کنارت نقاشی می کشید. از شمع فوت کردنت تا رقصیدنت با دوستات. بعدشم بهش می گفتی: میای تولد من؟ چند بار این جمله رو تعریف کردی و اون هم طفلی نگات می کرد. ببین عکسات و ن...
15 دی 1391

آناهيتا در مشهد 1

نزديك هاي ساعت 7 صبح بود كه رسيديم مشهد. بارون شديدي مي باريد. خواب بودي. بيدارت كردم و لباس پوشوندمت و رفتيم بيرون. با وجود اينكه شب دير خوابيده بودي و يكي دو بار هم بيدار شدي براي آب خوردن و جابجا شدن از بغل خاله زهرا به بغل من ولي خدا رو شكر كه خوش خلق بودي و سرحال. شايد بخاطر بوي خوش بارون و حال و هواي مشهد بود. ماشين گرفتيم و رفتيم مهمونسراي شركت مس. همون مهمونسرا هم برات جالب بود. تا شب بارون شديد باريد. از صبح ساعت هاي 4 شروع شده بود تا شب ساعت 11 ادامه داشت. تا استراحت بابابزرگ و مامان بزرگ چهارتايي زديم بيرون و كلي خريد كرديم و اومديم خونه. زير بارون حسابي خيس شديم ولي خوشي و سرحالي و دوست داشتن اين حال و هوا رو از چهره ات مي تونست...
1 دی 1391