آناهيتاي مامان و بابا

مسافرت با قطار

بالاخره، تونستیم تجربه زیبای مسافرت با قطار رو برات فراهم کنیم. من و تو و بابابزرگ و مامان بزرگ و خاله ها راهی سفر مشهد شدیم. متاسفانه, بابایی بخاطر درس و دانشگاه نتونست بیاد. هیجانت به محض دیدن قطار وصف ناپذیر بود و من هم با دیدن شادی تو کیف کردم نازنین. به محض اینکه تخت ها رو درست کردیم تخت بالا رو انتخاب کردی و خاله زهرا هم با حوصله و صبری که نسبت به تو داره ساعت ها با تو اون بالا بازی کرد و حتی تا نیمه های شب اونجا خوابیدی. اگر چه من کلی نگران بودم. به محض اینکه یه قطار باربری می دیدی می گفتی: مامان، سوار این قطار بشیم و من توضیح میدادم که این قطار مسافربری نیست. تو بازی می کردی و شاد بودی و راهروهای قطار رو می پیمودی و من به این فکر می...
1 دی 1391

یلدا

من عاشق نوشته های زیبای توام فریبام: قصه ي يلدابانو قصه ي بانوي گيس بلنديه كه سياهي و بلندي موهاش، مث شب، همه جا رو ميگيره و وقتي به تار موهاي كمندش مياويزي تا دلبرانه روش رو بسمتت برگردونه، به يه صورت قرص ماهي ميرسي كه مث صبح برفي اول زمستون سپيد و نورانيه. این جمله زیبای خاله فریبا بماند تا بعد عکس ها و خاطراتت رو برات بزارم نازنینم. -------------------------------------------------------------------- مراسم شب یلدا امسال هم برگزار شد و من خوشحالم که می تونم این مراسم های زیبای ایرانی رو هر سال به تو یادآوری کنم. مراسم های باشکوهی که خیلی از اونا متاسفانه به دست فراموشی سپرده شده مثل سپندارمزد و مراسمی دیگه از فرهنگ ه...
30 آذر 1391

تو و دوستانت....

دخترك زيبا روي من، اين پست را براي اين نوشتم تا لحظه هاي زيبايي كه با دوست داشتني ترين آدم هاي زندگيت می گذرانی را هرگز فراموش نكني:   تولد سه سالگی نیروانا که خصوصی برگزار شد نیروانا و آناهیتا عسل، آناهیتا و آراد آناهیتا و نیروانا آناهیتا، صبا، سامان، بردیا و آراد و ساینای عزیزم و آناهیتا ...
20 آذر 1391

باغ وحش

يك صبح جمعه اي كه مهمون خونه خاله وحيده (از دوستاي خوب دوران دانشگاهم ) بوديم قرار بر اين  شد كه شما بچه ها (تو و پرنيان و پارسا) رو ببريم باغ وحش. جالبه كه اصلا نمي دونستم شهر كرمان باغ وحش داره!!! به هر حال با وجود ناخوشي پرنيان به راه افتاديم و رفتيم. هيجان من بيشتر از تو بود. دلم مي خواست بدونم تو با ديدن حيوونايي كه توي كتابا عكس و اسمشون رو ياد گرفتي عكس العملت چيه؟! و خيلي هم دلم مي خواست توي اين باغ وحش گرگ هم باشه كه تو ببيني. آخه نمي دونم توي مهد كودك چي تو سرتون كردن كه وقتي مي خواستي از گرگ صحبت كني با تمام وجودت انرژي مي گذاشتي و با هيجان تمام اسمش رو مي بردي. حتي گاهي توي خونه هم به من مي گفتي: مامان، گرگ اومده. پاشو سلام ك...
19 آذر 1391

شاهزاده خانوم پاييز..

زیبا ترین ترانه زمینی آهنگ تپش قلب فرشته ای آسمانی است. شاهزاده پاييزي و رنگين كمون من، دلبرك ناز من، من و آناهيتام كه بي صبرانه منتظر جشن تولد توئه، سومين سال تولدت را جشن مي گيريم و برايت پرشكوه ترين لحظات را آرزو مي كنيم نازنينم. ...
11 آذر 1391

امتحان كردن احساس ماماني

آناهيتا با قيافه اي جدي: بابايي رو خيلي دوست دارم ولي تو رو اصلا دوست ندارم.(كلمه اصلا رو با تاكيد مي گي) مامان: ولي من تو رو خيلي دوست دارم عسلكم. ناقلا، اينطوري احساسم رو نسبت به خودت امتحان مي كني؟ وروجكي تو!!! ...
7 آذر 1391

قطره هاي بارون....

هفته پيش كه كرمان بوديم و نم نم بارون حسابي همه جا رو لطيف كرده بود. دستات رو بردي بالا و به محض اينكه قطره هاي بارون روي دست هاي كوچولوت نشست،  لبخندي زدي و  گفتي : خدايا شكرت . ...
7 آذر 1391

آرزوهات ادامه داره...

راستي يادم رفت اين و برات بنويسم: - دستت رو مي بري بالا و جفت پا مي پري تو هوا. بعدشم مي گي: مامان، دستم به سقف نمي رسه. مي خوام غذا بخورم دستم برسه يه سقف. اي قربون تو با اين آرزوهاي كوچيك و بامزت. ...
30 آبان 1391

آرزوهاي تو...

-مامان، مي خوام پرواز كنم. بهم بال بده. مي خوام مثل پرنده ها پرواز كنم. -با بال هات مي خواي كجا بري؟ -پيش ستاره ها و ماه. من فقط نگات مي كنم و لبخند ميزنم و در آغوش مي كشمت زيباي من، چون حرفي براي گفتن در مقابل آرزوي زيبايت ندارم.    اينقد به هواپيما علاقه مند شدي كه بابايي برات يكي خريد. روزاي اول روشنش مي كردي. صدا ميده و روي زمين حركت مي كنه و درش باز مي شه. كلي باهاش كيف مي كردي ولي چند روزيه مي گي: -مامان، چرا نميره تو آسمون؟ -دخترم، هواپيماهاي خيلي بزرگ مي تونن اوج بگيرن برن تو آسمون. اين خيلي كوچيكه. -مامان، مي خوام سوار هواپيماي خيلي خيلي خيلي بزگ بشم. -چشم دختر نازنينم، در اولين فرصت. البته اين آرزو ...
29 آبان 1391

با من صحبت كن...

آخه بچه من نمي دونم چرا وقتي توي خواب جيشت مي گيره بجاي اينكه پاشي و بگي جيش دارم اول گريه و زاري راه ميندازي و ما رو مجبور مي كني اون وقت شب از بي توجهي فعال برات استفاده كنيم. آخه نه صحبت مي كني كه چي مي خواي و نه مياي توي بغلمون. براي همين چند دقيقه اي محلت نميديم. فقط  دست و پا ميزني و گريه و زاري و جيغ راه ميندازي. اگر چه قبل از خواب هر جور شده دسشويي مي برمت ولي نمي دونم بعضي وقتا چي ميشه كه نصفه شب ها دوباره مثانه محترم پر ميشه. گاهي بعد از اينكه مي بيني محلت نمي ديم و كلي گريه  كردي و به هق هق افتادي پا ميشي و با گريه مي گي: جيش دارم. و گاهي هم خودت رو خيس مي كني و بعد آروم ميشي. كاش فقط خونه خودمون اين اتفاق مي افتاد. بعضي وقتا ا...
15 آبان 1391