آناهيتاي مامان و بابا

آناهيتا و نيروانا

وقتي تاب سواري مي كني هميشه اين شعر رو برات مي خونم: تاب تاب عباسي خدا جون چقد تو نازي البته شعر معروف تاب تاب عباسي اينه: تاب تاب عباسي خدا من و نندازي اگه خواستي بندازي بغل مامان بندازي. ولي از اونجايي كه شعر دوم از لحاظ روانشناسي اشتباهه براي همين از فريباي عزيزم اولي رو ياد گرفتم. خواندن شعر اول توسط من و شعر دوم توسط مربي هاي مهدكودك باعث شده شما ورژن جديد اين شعر رو بسرايي بانوي آب: -تاب تاب عباسي خدا چقد تو نازي اگه خواستي بندازي ميرم سرسره بازي يا اينطوري مي خوني: -تاب تاب عباسي خدا چقد تو نازي اگه خواستي بندازي بغل بابا بندازي من هم گيري نميدم و ميزارم خودت با اشعارت حالي ببري. ديشب كه خونه خاله فر...
9 آبان 1391

بازم مهد كودك

اين مطلب مربوط به ديروزه ولي بخاطر حجم كارم نتونستم برات اين روز رو ثبت كنم بانوي من:  ديروز تو به يك كلاس بالاتر رفتي. اين كلاس در يك سالن ديگه قرار داره كه بزرگتره. محيطي شاد كه همراه با دف نوازي يكي از  خاله ها اين محيط شادتر ميشه. هم سن و سالي هات بيشترند و من احساس مي كنم توي اين محيط تو خوشحالتري و از همه مهمتر اينكه خاله ملكشاهي دوباره خاله تو شده. اينقدر به اين خاله علاقه مندي كه ديروز صبح با وجود دير خوابيدنت در شب قبلش وقتي در آغوشش قرار گرفتي چشات رو باز كردي و با لبخند بسيار زيبايي بهشون نگاه كردي. با اين كارت دلم قرص شد كه تو از اين جابجايي خوشحال خواهي بود. دختر زيباي من، اميدوارم لحظاتي كه از من و بابايي دور هستي، لحظات دل...
7 آبان 1391

درخواست كمك

وقتي توي انجام كاري به مشكل برمي خوري با صداي بلند مي گي: بچه ها، كمممممممك. اونوقته كه من و بابايي بايد سريع به سراغت بيايم و مشكلت رو حل كنيم. قربونت برم مادر كه با شيرين زبونيت حسابي دلبري مي كني. ...
6 آبان 1391

اولين بارون پاييزي

هفته پيش اولين بارون پاييزي رو شاهد بوديم. اون روز توي خونه بوديم . به محض اينكه ديدم داره بارون مي باره صدات كردم كه : آناهيتا، دخترم داره بارون مي باره. بدو بدو اومدي كنار پنجره و گير دادي كه چتر مي خوام برم تو حياط. اينقد گفتي كه مجبور شدم بفرستمت آخه سرما خورده هم بودي. براي همين حسابي پوشوندمت. كاش پاييز و زمستون پربركتي باشه. اين هم يادگاري اون روز: ...
18 مهر 1391

این روزها....

اين روزاي تو با اسباب بازي هاي آرايشگري و آشپزخونه و دكتر بازي مي گذره. نمونش اين بازيه:   آناهيتا : مامان، بيا. مامان : جانم دخترم. -- : مي خواي بازي كنيم؟ - : چه بازي دخترم؟ -- : خاله آرايشگر بازي. - : براي چي مي خواي بري آرايشگاه. -- : مي خوام برم تولد. - : تولد كي؟ -- : آناهيتا. موهات و كوتاه مي كنم و سشوار مي كشم و بعد ميريم مهموني تولد آناهيتا و ميرقصيم و شمع خيالي فوت مي كنيم و كيك خيالي مي بريم. دكتر بازي هم مراسميه براي خودش: آناهيتا : مامان، دهنت رو باز كن. سرت رو به علامت تاسف تكون ميدي و مي گي: شكلات نخور. شيريني نخور. منم نگات مي كنم و مي گم: چشم. گاهي هم بازي اين مدلي ميشه: آن...
18 مهر 1391

دلبري مي كني ها...

ديشب با هم رفتيم توي تختخواب. نميدونم كي خوابت برد اينقد كه دير خوابيدي.  غرق خواب بودم كه صدات و شنيدم: عزيزم، دستمال مي خوام فين كنم. چشامو باز كردم. فكر كردم داري تو خواب حرف ميزني. نه بابا كاملا بهوش بودي. نگام كردي و با شيطنت خاصي دوباره گفتي: عزيزم، دستمال مي خوام. دلبري كردنت من و كشته دلبرك. از امروز صبح همين كه جمله ات يادم مياد دلم ضعف ميره عزيزم .  ...
8 مهر 1391

مهد كودك

  بعد از تموم شدن 6 ماهگيت و رفتن به مهد كودك تا الان 4 تا كلاس جابجا شدي. اولين مربيت خانم رضواني بود. وقتي شروع به راه رفتن كردي وارد كلاس بالاتر شدي و مربيت خاله زهره(خانم علينقي) شد و وقتي بدو بدو كردن رو شروع كردي رفتي كلاس بالاتر با مربيگري خانم ملكشاهي. از اين مرحله بود كه معنا و مفهوم مربي مهدكودك رو فهميدي و كلاست رو شناختي و با دوستات انس گرفتي. بعد از اينكه تونستي بدون تكون هاي گهواره خودت توي تخت بخوابي وارد كلاس بالاتر شدي. با جابجا شدن تو خاله ملكشاهي هم جابجا شد و باز هم مربيت شد. باهاش اخت شدي. حسابي بهش علاقمند شدي و مهر و محبتش درون وجودت رخنه كرد. بطوري كه  با بقيه بچه ها حسادت مي كردي كه "خاله مكشاهي منه" و پاهاي خاله م...
2 مهر 1391

دوست باشين....

    با خاله زبيده سر شوخي و خواهري روي دستاي هم ميزديم و مي خنديديم همين كه ما رو ديدي اومدي جلومون و با جديت تمام دستامونو از هم جدا كردي و گفتي : اِ اِ دوست باشين . بعدشم چشاتو حالتي كردي و گفتي : چيش . من و خاله زبيده منفجر شديم بچه با اين اداهات. ...
مهر 1391