آناهيتاي مامان و بابا Lilypie Kids Birthday tickers

آناهيتاي مامان و بابا
من: دخترم من نمی تونم فردا بیام برای جلسه توس مدرسه تون. خودم جلسه دارم.
آناهیتا دست به کمر: آینده من برات مهم تره یا جلسه اداره تون؟؟؟
من: صد البته تو و آینده تو.


[موضوع : ]
[ دوشنبه 13 آذر 1396 ] [ 11:45 ] [ مامان زينب ]
میگم با اومدن تو توی زندگیم، پیشرفت خودم هم می بینم و کیف می کنم. حالا بگو چی شده؟
میدونی دخترم من همیشه سعی می کردم واست کتاب بخونم از وقتی که تو دلم بودی. بعدشم که بزرگتر شدی بازم خوندم. خوندن و نوشتن یاد گرفتی بازم خوندم چون احساس می کردم لحظاتی که در کنار هم هستیم و یه کار انجام میدیم زمان بخاطر من و تو می ایسته و لذت بودن در کنار هم بیشتر و بیشتر میشه. خوندن من با تغییر صدام برای هر شخصیت داستانه و تو بی نهایت لذت می بری و عمیق میشی. حالا اتفاقی که افتاده اینه من هم در کنار تو کتابخوان شده ام. با هم کتاب می خونیم و میریم و در آزمون های کتابخوانی شرکت می کنیم. اولین دور این آزمون ها روز جمعه هفته قبل بود. برای تو خیلی اتفاق جالبی بود که مامانت کنارت نشسته و داره باهات امتحان میده. در کنار هم بودیم و علاوه بر من و تو، پدر و مادرهای دیگه ای هم بودن که همراه فرزندانشون شرکت می کردن. سالن سرشار از انرژی مثبت بود و این انرژی در تمام بدن من جریان پیدا کرد که به خودم قول دادم کتاب خواندن جزئی از زندگیم بشه. همه این پیشرفت و مدیون حضور توام نازنینم. دوست دارم و برات لحظات نابی همراه با کتاب های فوق العاده آرزو دارم.





[موضوع : ]
[ سه شنبه 2 آبان 1396 ] [ 15:13 ] [ مامان زينب ]
حالا دیگه موقع برگزاری مهمونی هامون می تونم حسابی روت حساب کنم. از تهیه ژله گرفته تا گردگیری و چیدن میوه و شیرینی. ژله خرده شیشه پاگشای عمو فرزاد و خودت به تنهایی درست کردی فقط یه کم من بهت کمک کردم. بقیش با تو بود عزیز دلم. همه خوردن و به به گفتن و ازت تشکر کردن. تو هم سر سفره هی به من نگاه کردی و گفتی مامان ببین همه خوششون اومده. فقط نمیدونم چرا یادم نبود ازش عکس بگیرم. قربون دستای کوچیکت مادر که حسابی کمک حال من شدی. دوست دارم و خوشحالم تو رو دارم.

[موضوع : ]
[ شنبه 22 مهر 1396 ] [ 12:00 ] [ مامان زينب ]
امروز تو که روز جهانی کودک بود با یه محرومیت همراه بود دخترکم. ظهر که از مدرسه اومدی خونه از قبل برات سفره پهن کرده بودم و روی سفره هم یه پیام تبریک برات نوشتم. قرارمون این بود وقتی ناهار خوردی سفره رو جمع کنی و مشقت و بنویسی و بعد بری کلاس رباتیک و بعدشم تولد یکی از دوستات. بهت چند بار زنگ زدم جواب ندادی و بعد هم که جواب دادی پرسیدم سفره رو جمع کردی گفتی : آره مامان جمع کردم. خلاصه اینکه تو رفتی کلاس رباتیک و بعد من اومدم خونه دیدم نه سفره جمع شده، نه مشقی نوشته شده و تو فقط نشستی پای تلویزیون. متاسفانه مجبور شدم از رفتن به تولد محرومت کنم شاید یهویی تصمیم گرفتم. شاید تصمیم بهتری می تونستم بگیرم. خلاصه اینکه تو یک ساعت تمام گریه کردی. بعدش ختم به خیر شد چرا که با هم رفتیم کادویی که دوست داشتی و خریدی. با هم کیک خامه خریدیم و خوردیم و بعدشم رفتیم مسکافه تا چیپس پنیر بخوریم. با هم عکس گرفتیم و کلیپ دیدیم.
دخترکم، امیدوارم هر روزت روز کودک باشه. تو شاد باشی و من شکرگزار. تو سالم باشی و کودکی کنی و من شکرگزاری.
به امید اینکه روزی جهان سرشار از صلح و عدم خشونت برای تمام کودکان باشه.
دوست دارم کودک نازنین من









[موضوع : ]
[ دوشنبه 17 مهر 1396 ] [ 2:04 ] [ مامان زينب ]
یکی از کارهایی که با علاقه انجام میدی آشپزی ه. من سعی می کنم اگه وقت باشه اجازه بدم آشپزی کنی و یا توی غذا پختن به من کمک کنی. یکی از غذاهایی که خودت به تنهایی درست می کنی املت ه. تا ته ظرفت می خوری و به به چه چه ای هم راه میندازی حسابی. تازه لقمه می کنی و به ما هم میدی. قربون دستای کوچولوی نازت. با هم کیک می پزیم و با هم آشپزی می کنیم و بیشتر کارها رو هم به تو می سپرم. نتیجه کار برای هر دومون عالیه و لذت بخش‌.
امروز صبح بعد خوردن املت دستپخت خودت گفتی دوست دارم خونه دار بشم و غذا بپزم وقتی بچه م از مدرسه اومد خونه توی خونه باشم و واسش غذا بیارم. بله عزیزکم آرزویی که خودت واسه خودت داری و بیان کردی.
دوست دارم آشپزکوچولوی من.
آشپز کوچولوی خونه ما

[موضوع : ]
[ شنبه 8 مهر 1396 ] [ 16:31 ] [ مامان زينب ]
عزیزتر از جانم، دیروز که اول مهرماه بود و نتونستم برات ثبت کنم نازنینم ولی الان اینجام تا بنویسم برات زیباترین لحظاتی و که از خوشحالی و هیجان رقم زدی.
تعطیلات تابستانی برای تو بیشتر استراحت و خواب بود نازنینم. طوری که من و بابایی نگران بودیم موقع شروع مدرسه ها نتونی به موقع بخوابی و بیدار شی ولی خوشبختانه نگرانی ما بی مورد بود و تو از دو روز قبل اول مهر روی روال افتادی و خواب و بیداریت به موقع شد‌. طوری که روز اول مهر ماه ساعت ۵ صبح بیدار شدی و منتظر رفتن به مدرسه بودی. با هر ضرب و زوری بود تا ساعت ۶ توی رختخواب نگهت داشتیم و بعد خوردن صبحانه و آماده کردن کیفت راهی مدرسه شدی. من همراهت بودم و با چشمان خودم اشتیاقت و برای رفتن به مدرسه میدیدم. این هیجان و شادی از بغل کردن دوستات توی مدرسه کاملا مشخص بود. تمام دلتنگیت و با بغل کردن اونا ابراز می کردی عزیزکم‌.
دیروز و با معلم جدیدتون آشنا شدید. خانم شول یکی از بهترین معلم های مدرسه است و خدا رو هزار بار شکر میگم که امسال هم از بابت معلمت خیالم راحته. اینم عکس هات:
معلمت گفته بود بهتون که آرزوهاتون و نقاشی کنید و تو هم آرزوهای زیبایی داشتی که نقاشی کشیدی و برای خودت به یادگار گذاشتی:











[موضوع : ]
[ يکشنبه 2 مهر 1396 ] [ 10:54 ] [ مامان زينب ]
چند وقت پیش از مدرسه عکس ها و فیلم جشن الفبات و گرفتم عزیزکم. ته فیلم جشنتون، مدرسه یه کار قشنگ انجام داده بود و از تک تک شما آرزوهاتون و پرسیده بودن و فیلم گرفته بودن. نوبت تو که شد گفتی : آرزو دارم برم فضا، آرزو دارم الماس داشته باشم، آرزو دارم بال پروانه داشته باشم.خلاصه اینکه تا این فیلم و دیدی گفتی : من یه آرزوی دیگه هم داشتم چرا اون نبود. من آرزو کردم برم آمریکا. حالا اینکه مدرسه چرا این آرزو رو توی فیلم نذاشته بود واله نمیدونم عزیزکم، منم با تمام وجودم آرزو می کنم که به تمام خواسته هات با دل خوش برسی.

[موضوع : ]
[ چهارشنبه 29 شهريور 1396 ] [ 11:07 ] [ مامان زينب ]
دختر نازنین من، این روزا شنیدن صدای لطیف تو هنگام خوندن آهنگ های انگلیسی برام لذت بخش ترین لحظات و رقم میزنه. از میون کلماتی که با تمام احساست بیان می کنی کلمات نامفهومی که خودت می سازی زیاده ولی این وسط کلمات انگلیسی معنی دار که یاد گرفتی هم می شنویم. آواز خودن یکی از کارهایی ه که با علاقه مندی تمام و با حس فراوانت انجام میدی. عاشقتم عزیزکم. امیدوارم بهت کمک کنم تا این علاقمندیت و رشد بدی نازنینم نه سرکوبش کنم. دوست دارم

[موضوع : ]
[ دوشنبه 13 شهريور 1396 ] [ 23:43 ] [ مامان زينب ]
من : آناهیتا از نظر تو مامان خوب چطور مامانی هست؟
مکثی کردی به نشانه فکر کردن و گفتی: مامانی که هر کاری بخوام انجام بدم کاری بهم نداشته باشه.
🤔🤔🤔🤔

[موضوع : ]
[ پنجشنبه 9 شهريور 1396 ] [ 19:06 ] [ مامان زينب ]

این روزها من تبدیل به یک مادر نگران شده ام. کلی نگرانی تو دلم هست که نمی دونم تهش چی میشه؟ اصلا توی روالی که من و بابایی برای تربیت تو داریم چی درسته و چی درست نیست؟!
یکی از نگرانی هام تنهایی توئه. اینکه تو‌ تک فرزندی ناراحتی و مدام از ما خواهر و برادر طلب داری‌ عزیزکم. من و بابایی تصمیمی برای داشتن کودک دیگری نداریم دختر نازنینم. خدا حفظت کنه مادر که هستی عزیز دلم. حالا این تنهایی تو مخصوصا توی تعطیلات مدرسه بیشتر و بیشتر شده و تا خانواده ای می بینی که خواهر یا برادر دارند میگی خوش به حالتون که خواهر برادر دارید. کاش من هم داشتم. تنها به اینجا ختم نمیشه. طول هفته که سرچشمه هستیم متاسفانه هیچ رفت و آمدی با کسی نداریم. بیشتر دوستانمون از شهرک رفتند و مردم اینجا اینقدر دلمشغولی های خاص خودشون و دارند که کمتر در کنار هم وقت خودشون و می گذرونند. حالا این معاشرت های کم ما باعث شده وقتی کسی خونه مون میاد تو چنان هیجان زده میشی که کنترل این هیجانات به سختی صورت می گیره. این مدت که در مورد این مساله زیاد فکر کردم با خودم تصمیم گرفتم که بهت پیشنهاد بدم دوستانت و توی خونه دعوت کنی و یا بری خونه هاشون و آخر هفته ها هم بیشتر با دوستان عزیزمون بگذرونیم. امیدوارم نگرانی من در این مورد زودتر تموم شه و افکارم سر و سامون بگیره.
یکی دیگه از نگرانی های این روزای من اینه که وقتی جایزه ای که برای انجام دادن کاری نصیبت میشه و می بینی خوشحالی تو موقتی ه و بعدش می گی ای کاش فلان چی جایزه م بود. کلا از اون لحظه ای که توش هستی لذت نمی بری. همش می گی کاش اینجوری بود یا اونجوری. همش غبطه می خوری که این و ندارم و اون و ندارم. در صورتی نه من و نه بابایی اینطوری هستیم. این مساله واقعا برای من نگران کننده هست. تمام تلاشم بر اینه که تو سپاسگذار داشته هات باشی و تلاش کنی تا چیزایی رو که دوست داری به دست بیاری.
نگرانی دیگر من اینه که چی درسته؟ اینکه تو به کلاس های مختلف بری تا زمینه ای که توش استعداد داری کشف بشه و همون و دریابیم یا اینکه تو به کلاس هایی بری که برای آینده ت مفید باشه و یا اصلا کلاس نری و فقط بچگی ت و کنی. وای که نمیدونم چی درسته؟ فعلا که موسیقی و زبان و مرتب میری و کار می کنی و اخیرا هم به واسطه وارد شدن بابایی به دنیای شطرنج تو هم به اون سمت سوق داده. بنده خدا تمام تلاشش در اینه که تو رو علاقمند کنه و حتی بخاطر این موضوع تبلت خریده. اوایل پیگیری هاش برای کار کردن با تو بیشتر بود ولی تو خیلی حال نداشتی که شطرنج کار کنی. اگر چه توی سه دوره مسابقات تا حالا شرکت کردی و چند تا هم برد داشتی. میدونی دخترکم اگه پیگیر کلاس ها و فعالیت هات نباشیم فقط دلت می خواد یا خواب باشی و یا اینکه پای سی دی و تلویزیون. خوب نمیشه مادرم. هر چیزی به جاش. همش بهت می گم خداوند ما رو آفریده که توی این دنیا یه عالمه تجربه های ریز و درشت کسب کنیم. از استعدادهامون برای رشد خودمون و کمک به دیگران استفاده کنیم. توانایی هامون و بشناسیم و روز به روز موفق تر بشیم. تمام تلاشم برای تو اینه که همین اتفاق بیفته. ولی الان فقط نگرانم که راه و درست برم و تو رو توی مسیر درستی هدایت کنم.
من این روزها فقط نگرانم...



[موضوع : اين روزها...]
[ سه شنبه 7 شهريور 1396 ] [ 21:38 ] [ مامان زينب ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 31 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

اين وبلاگ آناهيتا است. دختر كوچولوي نازي كه با اومدنش به زندگي مامان و باباش، همه چيزاي خوشكلو براشون آورد. مامانش براش مي نويسه و باهاش درد دل مي كنه و از عكساش ميزاره تا روزي كه خودش بتونه اين كار رو ادامه بده. شما هم به وبلاگش سر بزنيد و شاهد بزرگ شدنش باشيد و در خوشحالي مامان و باباش شريك شويد.
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 39
بازدید دیروز : 155
بازدید هفته گذشته : 194
کل بازدید : 172161
امکانات وب
Lilypie Kids Birthday tickers