Lilypie Kids Birthday tickers
X

آناهيتاي مامان و بابا

تابستاني كه گذشت :


ادامه مطلب


[موضوع : اين روزها...]
[ چهارشنبه 7 مهر 1395 ] [ 10:41 ] [ مامان زينب ]

با معلم جديدت آشنا شدي دختركم. قبلا بهت گفته بودم كه معلمت بسيار قانونمنده و براش مهمه كه شاگردهاش هم قانون كلاس و مدرسه رو رعايت كنند و تو با اعتماد به نفس بالايي گفتي : خوب اين كه خيلي خوبه من آدماي قانونمند و دوست دارم." خندونک من و بابايي روز اول و باهات اومديم مدرسه. تو خوشحال از اينكه شيواي نازنين كه يكي از بهترين دوستاي توئه و از زمان مهد كودك با هم بودين رو هر روز مي بيني و كنارشي. البته بقيه دوستات هم هستن. نيايش و هستي. بعد از برگزاري مراسم صف و ورزش صبحگاهي به كلاستون رفتيد. روز دوم كه دعوتنامه معلمتون براي شركت در جلسه اومد راهي مدرسه شدم. معلمتون از روال كارش و اينكه چي احتياجه براتون خريداري بشه صحبت كرد. مسئله اي كه از همون روز اول حسابي به چالش كشيده بودش اين بود كه توي كلاس 22 نفره اش سكوت مفهومي نداره و شما دخترا يك ريز صحبت مي كنيد. خلاصه اينكه ميون صحبت هاش از كارهاي شما كه طي دو روز باهاشون مواجه شده بود صحبت كرد. جالبه كه وقتي گفت يكي از شاگردام مي گفته : خانم زودتر به ما نوشتن و خوندن و ياد بدين مثلا ياد بدين بنويسيم بابا. اينجوري بنويسيم بابا. مي گفت اين دختر كوچولو گچ و برداشته و رو تخته از بالا به پايين نوشته بابا. همون موقع فهميدم كه كار كار تو بوده وروجك من. چون بدون اينكه ما چيزي بهت ياد بديم خودت از روي كلمات مي نوشتي و كلمه بابا هم كلمه اي بود كه نوشتنش و ياد گرفتي البته از بالا به پايين. يعني اول "ا" رو مي نويسي و بعدشم "ب". قند تو دلم آب شد كه اينقدر علاقمند به يادگيري هستي. حالا ما مامان ها به معلمتون قول داديم كه توي خونه علاوه بر اينكه كنارتون بشينيم تا خوب بنويسيد و از همين حالا پايه تون براي خط خوش شكل بگيره بايد در مورد اينكه لطفا سر كلاس با هم صحبت نكنيد هم بهتون يادآوري كنيم و جالبه كه اين چند روز تو يكي خوب از پسش براومدي و قانون كلاستون و رعايت كردي دخترك قانونمند من.  مدرسه جديدت كه خيلي نزديكه خونمونه و دفتر بيمه خاله زهرا هم كنارتونه و تو هر صبح خوشحالي ديگه اي كه داري اينه كه خاله بعدازظهر مياد دنبالت و با هم مياين خونه عزيزكم. اميدوارم توي مدرسه جديدت شاهد رشد از هر نظر تو باشم دختركم. دوست دارم و برات بهترين ها رو آرزو دارم.محبت



[موضوع : كلاس اول]
[ چهارشنبه 7 مهر 1395 ] [ 9:32 ] [ مامان زينب ]

تابستان سرشار از خير و بركت 95 هم گذشت دختركم. كلي اتفاق هاي خوب خوب افتاد و كلي تجربيات جالب براي هر سه مون رقم خورد. در اولين فرصت برات خواهم نوشت از كارهايي كه انجام دادي و پيشرفت هايي كه كردي. اما الان ميخوام برات از اولين روز مدرسه بنويسم عزيز دلم. اگر چه جشن شكوفه هاتون رو روز سي و يكم برگزار كردن ولي ما متاسفانه نتونستيم تو رو به اين جشن ببريم چون روز قبلش تعطيل بود و ما هم از فرصت استفاده كرديم و 4 روز رفتيم كرمان براي خوشگذروني و عروسي پسرخاله مامان. توي مدرسه ثبت نام شدي. فرم مدرسه ت و گرفتيم. پیام خرید کتابهات و دريافت كرديم. وسايل مدرسه ت و خريديم. ديروز خودت پيشنهاد دادي ساعت زنگدارت و كه قبلا برات از تبريز خريده بوديم كوك كنيم تا خودت بيدار شي و ما هم اطاعت امر كرديم. شب زود خوابيدي و ساعت 5 صبح بود كه اومدي بالاي سرم : مامان پاشو هوا روشنه . مگه من نبايد برم مدرسه!!! قربون تو دختركم با اين هيجان و خوشحالي و انتظاري كه وجودت و فرا گرفته بود. تو بغلم گرفتمت و گفتم هنوز زوده. ساعت زنگدارت به صدا در اومد و تو هم خوشحال از اينكه به مدرسه اي ميري كه دوست هاي قديمي ت و ميبيني. خوشحالم دختركم كه خوبي عزيزم. اميدوارم بهترين لحظات رو توي مدرسه جديدت داشته باشي دختركم. به اميد موفقيت هاي روز به روز تو نازنينم.محبت



[موضوع : كلاس اول]
[ شنبه 3 مهر 1395 ] [ 17:09 ] [ مامان زينب ]

سه شنبه اول تير ماه واكسن 6 سالگيت و زدي دختركم. يك روز كامل تب كردي ولي دو سه روز از شدت درد نمي تونستي دستت و تكون بدي. خلاصه اينكه پيش به سوي ثبت نام براي كلاس اول. بوسمحبت



[موضوع : اين روزها...]
[ سه شنبه 8 تير 1395 ] [ 7:34 ] [ مامان زينب ]

بزرگ شدن تو دختركم يك طرف و پروسه در اومدن دندون هات و بعدشم نگهداريشون يك طرف. دندوناي شيري تو متاسفانه جنسشون خوب نبود و بخاطر همين موضوع و از طرفي هم قطره آهني كه من دقيقا تا دو سالگي شايدم بيشتر به تو دادم هم از طرف ديگه باعث شده كه دندوناي بالات سياه شن. البته علاوه بر سياه شدن دندونات خيلي سريع پوسيده ميشن. علارغم اينكه قبل از در اومدن اولين دندونت من با مسواك انگشتي لثه هات و تميز مي كردم و بعد هم خيلي زود برات مسواك زدن و شروع كردم ولي دندونات سياه شدن و خيلي آسيب پذير. خيلي زود رفتن به دندون پزشكي و تجربه كردي. خدا رو شكر دندون پزشكت خيلي توي كارش ماهره و خيلي هم مهربونه و تو خيلي خوب باهاش از همون ابتدا همكاري كردي عزيز دلم. خلاصه اينكه بزرگتر كه شدي از دندون هاي جلوي بالا بخاطر سياه بودنشون شاكي بودي و منتظر افتادنشون. يكيشون مدتي بود لق شده بود ولي اونقدر سفت بود كه نمي شد كشيدش. زحمت كشيدن اين دندون به دوش دندون پزشكت افتاد (تاريخ نوزدهم خرداد ماه) و حالا تو حرف "س" رو خيلي بامزه تلفظ مي كني. هر شب خودت حسابي دندونات رو مخصوصا مرواريدهاي سفيذت و كه تازه در اومدن مسواك ميزني و گاهي اوقات نگراني كه مبادا مرواريداي سفيدت كه قراره جاي دندون هاي شيري ت بگيره باز هم سياه باشن. ما هم دلت و قرص كرديم كه اگه بهشون رسيدگي كني اين اتفاق نميفته. دندون هاي شيري كه مي كشي و نگه ميداري و توي جعبه هاي كوچولوي گچي كه از قبل خودت درست كردي و رنگ آميزي كردي نگهداري مي كني و هر از گاهي كه دلت براشون تنگ ميشه مياريشون وسط و نگاشون مي كني.محبت



[موضوع : اين روزها...]
[ سه شنبه 25 خرداد 1395 ] [ 10:30 ] [ مامان زينب ]

چندين بار بهت گفته بودم : كليد برق آشپزخونه رو نزن. اتصالي داره، صداي ترسناكي ميده و فيوز مي پره تا بابايي ابزارهاش و بياره و يه نگاهي بهش كنه و عيبش و برطرف كنه.

با عجله در حال جمع كردن وسايلمون بودم تا برگرديم سرچشمه. دير وقت شده بود. آب خواستي. هنوز قدت به جاظرفي نميرسه كه ليوان برداري خودت آب بخوري. من هنوز بهت آب نداده بودم و تو تشنه بودي. رفتي سمت آشپزخونه تا خودت يه فكري به حال تشنگيت كني. آشپزخونه تاريك بود. دستت و گذاشتي روي كليد برق و با صداي وحشتناكي پريدم هوا.عصبانی چه كردم با تو طفل من. پريدم سمتت و با جيغ و داد دستت و كشيدم. تو فقط نگاه مي كردي. با صورتي كه پر از ترس بود. من هم فقط جيغ ميدم كه مگه نگفتم اين لامپ و نبايد روشن كني. من جيغ ميزدم و تو فقط به من نگاه مي كردم. به خودم اومدم. چكار مي كردم؟ طرف من كي بود؟ دخترك عزيزم كه ترس تمام بدنش و فرا گرفته بود. فقط نگاهم مي كرد. يك لحظه به خودم اومدم. از خودم خجالت كشيدم. رفتم به كارام برسم و تو... تو بدون هيچ معطلي فلوتت و برداشتي و كتاب تمرينت و گذاشتي جلوت و شروع كردي به فلوت زدن. بهت افتخار كردم تونستي عصبانيت و ترست و كنترل كني. همه چي رو رها كردم. بغلت كردم و ازت معذرت خواهي كردم. گفتم : من و بخشيدي؟ و تو سرت و تكون دادي يعني : آره. باز هم بغلت كردم. وقتي بلند شدم كه به كارام برسم گفتي : مامان، من تشنه ام.غمناک



[موضوع : اين روزها...]
[ دوشنبه 10 خرداد 1395 ] [ 15:27 ] [ مامان زينب ]

جشن پايان سال مدرسه تون برگزار شد و تو توي اين جشن حسابي خودت و نشون دادي. توي گروه قرآن، تاتر، شعر، باله و موسيقي خوش درخشيدي. نقشت توي گروه تاتر گربه بود و تو خيلي زيبا اين نقش و اجرا كردي. شمرده، بلند و واضح. توي گروه موسيقي كه تا حالا بلز مقدماتي رو گذروندي دو تا آهنگ با دوستات زدي دخترم. متاسفانه اولي رو با اينكه چشم بسته توي خونه ميزدي يهويي از وسطاش نتونستي با دوستات بزني و بعدش گفتي : قاطي كردي. من و بابايي هم بدون اينكه به روت بياريم تمام نقاط قوتت و توي اين جشن ستوديم و حسابي تشويقت كرديم بخاطر لحظه به لحظه انرژي اي كه توي اين مراسم به ما منتقل كردي. كلاس موسيقي ت همچنان ادامه داره و تو فلوت و شروع كردي. به من ميگي : مامان، من فلوتم و خيلي دوست دارم. اميدوارم بهترين لحظات و براي خودت بسازي دختركم با يادگيري اين ساز دوست داشتني. توي مراسم جشنتون كه سرشار از انرژي بود دو مرتبه اشك توي چشم هاي من جمع شد. يكي وقتي بود كه دوستاي كلاس اوليت با حروفي كه ياد گرفته بودن شعر "ايران" و خوندن و دومي وقتي بود كه همه شما پيش دبستاني ها لباس فارغ التحصيلي تنتون كرده بوديد و با كلاه زيباتون دست راستتون و بالا آورده بودين و سوگند نامه پيش دبستانيتون و خونديد : سوگند مي خورم تا جان در بدن دارم براي رشد و بالندگيم بخوانم..... خلاصه اينكه من توي اون جشن خدا رو هزار بار بخاطر حضور تو توي زندگيمون شكرگزاري كردم و به خودم باليدم مادر تو هستم نازنينم و با هر لحظه ظاهر شدن تو روي صحنه بهت افتخار كردم. دوستت دارم آناهيتاي نازنين من. به اميد روي صحنه حاضر شدن هميشگي تو عزيز دلم.محبتبوس

روال زندگي من، تو و بابايي عوض شده دختركم. به دليل تنها بودن بابايي توي سرچشمه، رفت و آمد هر روز من و كم ديدن تو، ما ناگزير به برگشت به سرچشمه شديم. توي اين مدت 8 ماه توي كرمان لحظات بسيار زيبايي با هم داشتيم. دوستاي خيلي خوبي پيدا كرديم و تجربه هاي خيلي نابي داشتيم. من علايق تو رو بيشتر كشف كردم. با موسسات و استاداي خوبي آشنا شدم تا بتونم بيشتر به تو براي رشد و شكوفاييت كمك كنم. توي اين مدت فهميدم هيچ چي بالاتر و بهتر از لحظه اي نيست كه من و تو و بابايي در كنار هم زندگي كنيم و با هم شاهد موفقيت هاي همديگه باشيم عزيزكم.بغل

و اين روزها مثل قبل كنار هميم. تو رفتن به پانسون و ديدن دوستاي قديمي ت و به موندن توي خونه ترجيح دادي. عضو كانون پرورش فكري شدي و كتاب امانت مي گيري. به كلاس تاتر ميري. دوچرخه سواري مي كني و خوشحالي. اگر چه هنوز هم در جواب سوال كسي كه ازت مي پرسه : سرچشمه يا كرمان؟ مي گي : كرمان.چشمک



[موضوع : پيش دبستاني, اين روزها...]
[ شنبه 8 خرداد 1395 ] [ 15:04 ] [ مامان زينب ]

وبلاگ نوشي و جوجه هايش داستان  بانويي است كه از همسرش جدا شده و از اونجايي كه همسر سابقش مي خواسته بچه هاش و ازش بگيره شبانه به تركيه پناهنده ميشه و بعد از چند سال زندگي در تركيه به كانادا ميرود و در حال حاضر به دور از هر گونه اذيت و آزاري با دو فرزندش زندگي ميكنه.

نوشي عزيز،

من خوندمت و همراه با اشك ريختن تحسينت كردم. اميدوارم از اين به بعدت سرشار از آرامش و موفقيت باشه.محبت

https://nooshi.org

 



[موضوع : مطالب جالب]
[ دوشنبه 20 ارديبهشت 1395 ] [ 9:58 ] [ مامان زينب ]

دختر نازنينم،

كم پيش مياد بخاطر عصبانيت و ناراحتي اشكم جلوي تو سرازير بشه ولي گاها كه اين اتفاق ميفته ليوان آب به دست مياي پيشم و بغلم مي كني و نوازشم مي كني تا آروم شم. منم توي آغوش تو دوست دارم لحظه متوقف بشه و خودم باشم و خودت نازنين من.محبتبوس



[موضوع : درد دل هایم با تو]
[ يکشنبه 19 ارديبهشت 1395 ] [ 11:39 ] [ مامان زينب ]

آناهيتاي نازنينم، جشن تولد 6 سالگيت در روز 27 ام فروردين ماه توي خونه بابابزرگ با حضور خونواده مامان برگزار شد . حضور امير محمد نازنين توي اين جشن و همراهي اش با تو جشنت و شادتر و خاطره انگيزتر كرد.  اينكه جفتتون منتظر كيك بودين و كادو. انگاري تولد اون فسقلي هم بود. زيباترين لحظه مراسمت برام لحظه اي بود كه خواستي شمع هاي روي كيكت و فوت كني و 7 سالگيت و شروع كني. قبلش از همه خواستي صبر كنن تا تو آرزوت و توي دلت بگي. چشاي زيبات و بستي و براي لحظاتي سكوت همه جا رو فرا گرفت. شمع ها رو فوت كردي و من با اشك شوقم برات بهترين و زيباترين لحظات و توي 7 سالگيت آرزو كردم دخترم. همه چي عالي برگزار شد. تو و امير محمد نهايت لذت و از بودن در كنار هم بردين و ما بزرگترها هم از بودن در كنار شما دو تا خدا رو شكر كرديم. امسال براي تولدت تم خاصي نداشتي و من بهت اجازه دادم هر لباسي كه دوست داري و هر كيكي كه مي خواي و هر تزئيناتي كه دلت و شاد مي كنه بگي تا ما فراهم كنيم.

تولدت به روايت عكس :


ادامه مطلب


[موضوع : تولد]
[ يکشنبه 19 ارديبهشت 1395 ] [ 11:22 ] [ مامان زينب ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 28 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

اين وبلاگ آناهيتا است. دختر كوچولوي نازي كه با اومدنش به زندگي مامان و باباش، همه چيزاي خوشكلو براشون آورد. مامانش براش مي نويسه و باهاش درد دل مي كنه و از عكساش ميزاره تا روزي كه خودش بتونه اين كار رو ادامه بده. شما هم به وبلاگش سر بزنيد و شاهد بزرگ شدنش باشيد و در خوشحالي مامان و باباش شريك شويد.
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 52
بازدید دیروز : 46
بازدید هفته گذشته : 949
کل بازدید : 92465
امکانات وب
Lilypie Kids Birthday tickers