آناهيتاي مامان و بابا Lilypie Kids Birthday tickers

آناهيتاي مامان و بابا

توي چند روز تعطيلي آذر ماه باتفاق عمه افروزه ،عمه آذر ، عمو امين ، زن عمو مهناز و عاطفه و آيلين دوست داشتني بار سفر و به سمت جزيره زيباي قشم بستيم.

توي مسير مرتبا پيگير ساعت رسيدن به لنديگراف ها بودي. اينكه قراره ماشين توي يه كشتي قرار بگيره و خودمون هم كنارش باشيم برات جالب بود. سوال هاي زيادي كه گاهي تكراري هم بودن در اين رابطه مي پرسيدي:

"واقعا ما مي تونيم از ماشينمون پياده شيم و دريا رو ببينيم؟"

و...

بالاخره وارد لنديگراف ها شديم و از آبهاي نيلگون خليج فارس گذشتيم و وارد جزيره قشم شديم.

توي اين چند روزي كه مسافرتمون طول كشيد من و تو حسابي از بودن در كنار دريا و بازي با شن هاي ساحلي لذت برديم. مخصوصا كه آيلين كوچولوي دوست داشتني هم باهامون بود و شادي همه ما رو چند برابر مي كرد. خيلي به خريد نرسيديم چون نه من اهل خريد كردن موقع مسافرت هستم و نه تو اونقدر صبور براي راه رفتن توي پاساژها و رفتن از مغازه اي به مغازه ديگه.

ديدن طلوع و غروب خورشيد اونم كنار درياي زيبا و سرشار از آرامش خليج فارس براي من انرژي وصف ناپذيري به همراه داشت دختركم. من و تو عين هم عاشق لحظات زيباي بودن در ساحل دريا هستيم. لحظاتي كه زمان احساس نميشه. ثانيه شمار ساعت توي اون لحظات متوقف ميشه و من خودم و سبك بال و رها حس مي كنم. توي اون لحظات فقط خداوند را به ياد ميارم بخاطر بزرگي و عظمت و بخشندگيش. من و تو لحظات زيبايي را از وقت تولدت تا كنون در كنار دريا داشتيم. اميدوارم بتونيم هر سال اين تجربه هاي فوق العاده رو با هم داشته باشيم نازنينم.

 



[موضوع : مسافرت ها]
[ دوشنبه 22 آذر 1395 ] [ 8:33 ] [ مامان زينب ]

آناهيتا : مامان امروز سر صف من و تشويق كردن.

من با هيجان : جدي مي گي؟ برام تعريف كن.

آناهيتا : مسابقه 30 ثانيه خنده بود و من تونستم 30 ثانيه بخندم.

دختركم، من سفت بغلت كردم و با تمام وجودم از خداوند برات شادي فراوون خواستم و گفتم : عزيز دلم اينقدر بخندي تا دنيا برات بخنده.

دوست دارم كودك هميشه شاد منبوسمحبتبوس


 



[موضوع : اين روزها...]
[ دوشنبه 22 آذر 1395 ] [ 8:17 ] [ مامان زينب ]

اولين كلمات و ياد گرفتي دختركم:

آب

بابا

پيش به سوي باسواد شدن....



[موضوع : كلاس اول]
[ يکشنبه 9 آبان 1395 ] [ 11:39 ] [ مامان زينب ]

عاشق لحظاتي هستم كه صندلي به دست (صندلي خودت) توي آشپزخونه مي چرخي تا كمك حال من باشي. از ظرف شستن گرفته تا كمك توي آشپزي. به همه كارهاي آشپزخونه علاقه نشون ميدي حتي تميز كرده گاز. قربون دستاي كوچيكت مادر. خلاصه اينكه من اين روزها خيلي روي كمك هات حساب مي كنم.

موقع پهن كردن سفره شام وقتي وسايل و مي بردي سر سفره به بابا گفتي : ببين بابايي من و تو دوستيم و دوست ها بايد به هم كمك كننپس پاشو كمكم كن سفره رو بچينم. بابايي تو و مامان علاوه بر اينكه پدر و مادر من هستين دوستاي من هم هستين. ببين چه خونواده خوبي دارم. خندونک

قربونت برم من كه توي اين خونواده كوچيكمون احساس راحتي و آرامش مي كني دختركم. دوست دارم كوچولوي دوست داشتني من.محبتبوس


انگار كه چيزي يادت اومده باشه. بدو اومدي كنار من و گفتي :

مامان يادته اون روز اين كار و انجام دادي و بعدشم از من معذرت خواهي نكري؟

من : سوتآهان باشه دخترم درست مي گي. من معذرت مي خوام. من و مي بخشي ديگه. مگه نه؟

آناهيتا : خوب معلومه مي بخشمت مامان.

وقتي كينه وجود داشته باشه هيچ عشقي نمي مونه.

يعني اين جمله اي رو كه گفتي بايد قاب بگيرم آويزون كنم جلو چشم همه ما آدم بزرگا. بعدا متوجه شدم اين جمله رو از پدربزرگ كارتون اسمورف ها ياد گرفتي. آخ كه عاشقتم دخترك مهربونم. قربون اون نگاه قشنگت به زندگي.محبت

 



[موضوع : اين روزها...]
[ چهارشنبه 5 آبان 1395 ] [ 9:31 ] [ مامان زينب ]

اين روزها ذهنت درگيره اينه كه توي انتخابات دانش آموزي به كي راي بدي؟

انگشت اشاره دست راستت و ميزاري زير چونه ت و ميگي :

مامان، به نظرت به كي راي بدم؟

به مريم كلاس چهارمي كه ميگه اگه به من راي بدين و من راي بيارم به معلم ها خيلي كمك مي كنم تا كارها خوب پيش بره يا به اون يكي كه مي گه اگه خوردين زمين و زخمي شدين مي برمتون بيمارستان يا اون يكي كه ميگه اگه من راي بيارم ميبرمتون اردو و براتون جشن مي گيرم. حالا به نظرت به كي راي بدم؟

من : دخترم به اوني راي بده كه ميدوني فعال تره و به قولي كه ميده عمل مي كنه و حرف ها و صحبت هاش به اون چيزايي كه تو ميخواي نزديك تره.

آناهيتا : مامان، ميدوني چرا من شركت نكردم.؟!

من : منظورت اينه كانديد نشدي؟

آناهيتا : آره دقيقا منظورم همينه. آخه من هيچ دليلي نداشتم توضيح بدم و اون وقت بهم راي بدن.

من : عزيز دلم تو مي توني سال هاي ديگه شركت كني و كانديد بشي و تا اون موقع با محيط مدرسه و فعاليت هاي نماينده ها آشنا ميشي. اونوقته كه حرف براي گفتن فراوون داري.

نگاهي توي چشمام كردي و گفتي : آره حتما همين كار و مي كنم.محبتبوس


 توي انتخابات اوليا و مربيان كانديد شدم و راي آوردم. ميدونم كار خيلي خيلي يزرگيه و خيلي مسئوليت به دوشمه ولي دلم مي خواست بيشتر بتونم براي پرورش و تربيت و رشد شماها مخصوصا تو دختركم تاثيرگزار باشم. از نزديك شاهد اين رشد توي وجودت باشه و بتونم سهمي داشته باشم براي ارتقا و نمونه بودن مدرسه اي كه قراره بهترين روزهاي تحصيلت رو درونش داشته باشي. خدا رو شكر مدير مدرسه تون و معلم عزيز و دوست داشتني ت تا حالا خيلي خوب عمل كردن و حتي مي بينم نسبت به سال قبل كه كرمان بودي يه جاهايي هم سرترن. اميدوارم بتونم يه نماينده فعال و موفق از طرف همه شما عزيزان باشم. محبتبوس



[موضوع : اين روزها..., كلاس اول]
[ چهارشنبه 5 آبان 1395 ] [ 7:48 ] [ مامان زينب ]

يعني چي ديدي يا شنيده بودي كه كنار پنجره ايستادي و پرده رو زدي عقب و با نگاه به آسمون ملتمسانه زمزمه مي كردي : خدا جون اين جنگ ها رو تموم كن و اين جمله مرتب تكرار ميشد. از اونجايي كه منم مشغول كاري بودم كه خيلي تمركز ميخواست نتونستم بقيه جملاتت و بفهمم ولي وقتي اين جوري دعا مي كردي فقط اشك هام جاري شدن و عشقم بهت بيشتر شد كوچولوي صلح دوست من. كاش روزي ما انسان ها غرور و خودخواهيمون تموم شه و كل كره زمين فقط صلح و دوستي و پاكي باشه دختركم و تو و هم سن و سالي هاي تو توي چنين محيطي بزرگ شين. قربون تو عزيزكم.


ششمين دندون شيري ت هم ديشب (26ام مهر ماه) كشيدي. اينقدر بهش ور رفتي تا حسابي لق شد و بعدشم كشيديش. مباركت باشه عزيزم. آمار دندون هات تا الان اينطوريه كه : 6 تا رو كشيدي كه فقط دو تا دراومده.


حوصله مشق نوشتن نداري. منم گفتم اگه ننوسي خودت مسئولي و جواب معلمت و خودت بايد بدي. البته وقتي هم حسش مياد و مي نويسي خيلي خوب و تميز مي نويسي. بعدشم مي گي : مامان مي بيني اين روزا همش دارم مثل بچه فقيرا درد مي كشم از بس مشق مي نويسم و دستم درد مي گيره.خندونک



[موضوع : اين روزها..., كلاس اول]
[ سه شنبه 27 مهر 1395 ] [ 10:06 ] [ مامان زينب ]

با وجود تاكيد فراوان معلمتون براي اينكه وقت مشق نوشتن حتما كنارتون بنشينيم تا درست بنويسيد، شما خانم خانما اجازه نميدين من كنارت باشم و مي گي برو از پيشم تا بنويسم. حدسم اينه كه مي خواي هر جور راحتي بنويسي. مثلا : حرف "م" طي سه مرحله نوشته ميشه ولي تو مي خواي يه دفه بنويسيش. بعدشم كه مي بيني من ميشينم كنارت و ازت مي خوام اونايي كه اشتباه مي نويسي و اصلاح كني حوصلت سر ميره. در اولين فرصت يه صحبت با معلم نازنينت بايد داشته باشم. بقول خودت كه از زبون معلمت مي گي : "بنويس بنويس تا بشوي خوش نويس"خندونک



[موضوع : كلاس اول]
[ دوشنبه 19 مهر 1395 ] [ 11:25 ] [ مامان زينب ]

كودك نازنين من،

احساس كردم ديدن دوست خوبت شيوا جون مي تونه يه كادوي خيلي خوب توي اين روز برات باشه. براي همين اجازه داديم بري پيش شيواي عزيز و يك ساعتي پيشش باشي. بعدشم با بابايي و خاله زهرا چهارتايي رفتيم بيرون. با هم چيپس پنير و پيتزا خورديم و بعدشم كلمه بازي ، نون ببر كباب بيار و سنگ كاغذ قيچي. اينكه ما مثل تو كودك شديم و اين روز خاص و مهم و برات جشن گرفتيم انرژيت و بيشتر كرده بود.

خدا رو سپاس مي گويم براي حضور تو . دوست دارم كودك شاد من.محبت



[موضوع : اين روزها..., مناسبت ها]
[ يکشنبه 18 مهر 1395 ] [ 15:00 ] [ مامان زينب ]

توي فروشگاه چشمت افتاد به خط كش و گفتي : مامان، من خط كش مي خوام.

گفتم : هر وقت معلمت گفت احتياجه برات مي خريم.

يهويي چشات و گرد كردي و زل زدي بهم و گفتي : آخه مي خوام مشقام و صاف صوف بنويسم. (يعني صوف و درست نوشتم!!!!)

من : سوالخندونک


دندون پنجمت هم خودت كشيدي دخترم. اينقدر بهش ور رفتي تا بالاخره حريفش شدي. حالا ديگه چهره ت خيلي بامزه شده. اين دندون و توي تاريخ 9 ام مهرماه كشيدي.


مي گي : مامان من فقط بخاطر آيلين زندگي مي كنم.

من : سوالخندونک

 



[موضوع : اين روزها..., كلاس اول]
[ يکشنبه 11 مهر 1395 ] [ 9:06 ] [ مامان زينب ]

تابستاني كه گذشت :


ادامه مطلب


[موضوع : اين روزها...]
[ چهارشنبه 7 مهر 1395 ] [ 10:41 ] [ مامان زينب ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 29 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

اين وبلاگ آناهيتا است. دختر كوچولوي نازي كه با اومدنش به زندگي مامان و باباش، همه چيزاي خوشكلو براشون آورد. مامانش براش مي نويسه و باهاش درد دل مي كنه و از عكساش ميزاره تا روزي كه خودش بتونه اين كار رو ادامه بده. شما هم به وبلاگش سر بزنيد و شاهد بزرگ شدنش باشيد و در خوشحالي مامان و باباش شريك شويد.
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 48
بازدید دیروز : 165
بازدید هفته گذشته : 668
کل بازدید : 118860
امکانات وب
Lilypie Kids Birthday tickers