Lilypie Kids Birthday tickers

آناهيتاي مامان و بابا

اولين كلمات و ياد گرفتي دختركم:

آب

بابا

پيش به سوي باسواد شدن....



[موضوع : كلاس اول]
[ يکشنبه 9 آبان 1395 ] [ 11:39 ] [ مامان زينب ]

عاشق لحظاتي هستم كه صندلي به دست (صندلي خودت) توي آشپزخونه مي چرخي تا كمك حال من باشي. از ظرف شستن گرفته تا كمك توي آشپزي. به همه كارهاي آشپزخونه علاقه نشون ميدي حتي تميز كرده گاز. قربون دستاي كوچيكت مادر. خلاصه اينكه من اين روزها خيلي روي كمك هات حساب مي كنم.

موقع پهن كردن سفره شام وقتي وسايل و مي بردي سر سفره به بابا گفتي : ببين بابايي من و تو دوستيم و دوست ها بايد به هم كمك كننپس پاشو كمكم كن سفره رو بچينم. بابايي تو و مامان علاوه بر اينكه پدر و مادر من هستين دوستاي من هم هستين. ببين چه خونواده خوبي دارم. خندونک

قربونت برم من كه توي اين خونواده كوچيكمون احساس راحتي و آرامش مي كني دختركم. دوست دارم كوچولوي دوست داشتني من.محبتبوس


انگار كه چيزي يادت اومده باشه. بدو اومدي كنار من و گفتي :

مامان يادته اون روز اين كار و انجام دادي و بعدشم از من معذرت خواهي نكري؟

من : سوتآهان باشه دخترم درست مي گي. من معذرت مي خوام. من و مي بخشي ديگه. مگه نه؟

آناهيتا : خوب معلومه مي بخشمت مامان.

وقتي كينه وجود داشته باشه هيچ عشقي نمي مونه.

يعني اين جمله اي رو كه گفتي بايد قاب بگيرم آويزون كنم جلو چشم همه ما آدم بزرگا. بعدا متوجه شدم اين جمله رو از پدربزرگ كارتون اسمورف ها ياد گرفتي. آخ كه عاشقتم دخترك مهربونم. قربون اون نگاه قشنگت به زندگي.محبت

 



[موضوع : اين روزها...]
[ چهارشنبه 5 آبان 1395 ] [ 9:31 ] [ مامان زينب ]

اين روزها ذهنت درگيره اينه كه توي انتخابات دانش آموزي به كي راي بدي؟

انگشت اشاره دست راستت و ميزاري زير چونه ت و ميگي :

مامان، به نظرت به كي راي بدم؟

به مريم كلاس چهارمي كه ميگه اگه به من راي بدين و من راي بيارم به معلم ها خيلي كمك مي كنم تا كارها خوب پيش بره يا به اون يكي كه مي گه اگه خوردين زمين و زخمي شدين مي برمتون بيمارستان يا اون يكي كه ميگه اگه من راي بيارم ميبرمتون اردو و براتون جشن مي گيرم. حالا به نظرت به كي راي بدم؟

من : دخترم به اوني راي بده كه ميدوني فعال تره و به قولي كه ميده عمل مي كنه و حرف ها و صحبت هاش به اون چيزايي كه تو ميخواي نزديك تره.

آناهيتا : مامان، ميدوني چرا من شركت نكردم.؟!

من : منظورت اينه كانديد نشدي؟

آناهيتا : آره دقيقا منظورم همينه. آخه من هيچ دليلي نداشتم توضيح بدم و اون وقت بهم راي بدن.

من : عزيز دلم تو مي توني سال هاي ديگه شركت كني و كانديد بشي و تا اون موقع با محيط مدرسه و فعاليت هاي نماينده ها آشنا ميشي. اونوقته كه حرف براي گفتن فراوون داري.

نگاهي توي چشمام كردي و گفتي : آره حتما همين كار و مي كنم.محبتبوس


 توي انتخابات اوليا و مربيان كانديد شدم و راي آوردم. ميدونم كار خيلي خيلي يزرگيه و خيلي مسئوليت به دوشمه ولي دلم مي خواست بيشتر بتونم براي پرورش و تربيت و رشد شماها مخصوصا تو دختركم تاثيرگزار باشم. از نزديك شاهد اين رشد توي وجودت باشه و بتونم سهمي داشته باشم براي ارتقا و نمونه بودن مدرسه اي كه قراره بهترين روزهاي تحصيلت رو درونش داشته باشي. خدا رو شكر مدير مدرسه تون و معلم عزيز و دوست داشتني ت تا حالا خيلي خوب عمل كردن و حتي مي بينم نسبت به سال قبل كه كرمان بودي يه جاهايي هم سرترن. اميدوارم بتونم يه نماينده فعال و موفق از طرف همه شما عزيزان باشم. محبتبوس



[موضوع : اين روزها..., كلاس اول]
[ چهارشنبه 5 آبان 1395 ] [ 7:48 ] [ مامان زينب ]

يعني چي ديدي يا شنيده بودي كه كنار پنجره ايستادي و پرده رو زدي عقب و با نگاه به آسمون ملتمسانه زمزمه مي كردي : خدا جون اين جنگ ها رو تموم كن و اين جمله مرتب تكرار ميشد. از اونجايي كه منم مشغول كاري بودم كه خيلي تمركز ميخواست نتونستم بقيه جملاتت و بفهمم ولي وقتي اين جوري دعا مي كردي فقط اشك هام جاري شدن و عشقم بهت بيشتر شد كوچولوي صلح دوست من. كاش روزي ما انسان ها غرور و خودخواهيمون تموم شه و كل كره زمين فقط صلح و دوستي و پاكي باشه دختركم و تو و هم سن و سالي هاي تو توي چنين محيطي بزرگ شين. قربون تو عزيزكم.


ششمين دندون شيري ت هم ديشب (26ام مهر ماه) كشيدي. اينقدر بهش ور رفتي تا حسابي لق شد و بعدشم كشيديش. مباركت باشه عزيزم. آمار دندون هات تا الان اينطوريه كه : 6 تا رو كشيدي كه فقط دو تا دراومده.


حوصله مشق نوشتن نداري. منم گفتم اگه ننوسي خودت مسئولي و جواب معلمت و خودت بايد بدي. البته وقتي هم حسش مياد و مي نويسي خيلي خوب و تميز مي نويسي. بعدشم مي گي : مامان مي بيني اين روزا همش دارم مثل بچه فقيرا درد مي كشم از بس مشق مي نويسم و دستم درد مي گيره.خندونک



[موضوع : اين روزها..., كلاس اول]
[ سه شنبه 27 مهر 1395 ] [ 10:06 ] [ مامان زينب ]

با وجود تاكيد فراوان معلمتون براي اينكه وقت مشق نوشتن حتما كنارتون بنشينيم تا درست بنويسيد، شما خانم خانما اجازه نميدين من كنارت باشم و مي گي برو از پيشم تا بنويسم. حدسم اينه كه مي خواي هر جور راحتي بنويسي. مثلا : حرف "م" طي سه مرحله نوشته ميشه ولي تو مي خواي يه دفه بنويسيش. بعدشم كه مي بيني من ميشينم كنارت و ازت مي خوام اونايي كه اشتباه مي نويسي و اصلاح كني حوصلت سر ميره. در اولين فرصت يه صحبت با معلم نازنينت بايد داشته باشم. بقول خودت كه از زبون معلمت مي گي : "بنويس بنويس تا بشوي خوش نويس"خندونک



[موضوع : كلاس اول]
[ دوشنبه 19 مهر 1395 ] [ 11:25 ] [ مامان زينب ]

كودك نازنين من،

احساس كردم ديدن دوست خوبت شيوا جون مي تونه يه كادوي خيلي خوب توي اين روز برات باشه. براي همين اجازه داديم بري پيش شيواي عزيز و يك ساعتي پيشش باشي. بعدشم با بابايي و خاله زهرا چهارتايي رفتيم بيرون. با هم چيپس پنير و پيتزا خورديم و بعدشم كلمه بازي ، نون ببر كباب بيار و سنگ كاغذ قيچي. اينكه ما مثل تو كودك شديم و اين روز خاص و مهم و برات جشن گرفتيم انرژيت و بيشتر كرده بود.

خدا رو سپاس مي گويم براي حضور تو . دوست دارم كودك شاد من.محبت



[موضوع : اين روزها..., مناسبت ها]
[ يکشنبه 18 مهر 1395 ] [ 15:00 ] [ مامان زينب ]

توي فروشگاه چشمت افتاد به خط كش و گفتي : مامان، من خط كش مي خوام.

گفتم : هر وقت معلمت گفت احتياجه برات مي خريم.

يهويي چشات و گرد كردي و زل زدي بهم و گفتي : آخه مي خوام مشقام و صاف صوف بنويسم. (يعني صوف و درست نوشتم!!!!)

من : سوالخندونک


دندون پنجمت هم خودت كشيدي دخترم. اينقدر بهش ور رفتي تا بالاخره حريفش شدي. حالا ديگه چهره ت خيلي بامزه شده. اين دندون و توي تاريخ 9 ام مهرماه كشيدي.


مي گي : مامان من فقط بخاطر آيلين زندگي مي كنم.

من : سوالخندونک

 



[موضوع : اين روزها..., كلاس اول]
[ يکشنبه 11 مهر 1395 ] [ 9:06 ] [ مامان زينب ]

تابستاني كه گذشت :


ادامه مطلب


[موضوع : اين روزها...]
[ چهارشنبه 7 مهر 1395 ] [ 10:41 ] [ مامان زينب ]

با معلم جديدت آشنا شدي دختركم. قبلا بهت گفته بودم كه معلمت بسيار قانونمنده و براش مهمه كه شاگردهاش هم قانون كلاس و مدرسه رو رعايت كنند و تو با اعتماد به نفس بالايي گفتي : خوب اين كه خيلي خوبه من آدماي قانونمند و دوست دارم." خندونک من و بابايي روز اول و باهات اومديم مدرسه. تو خوشحال از اينكه شيواي نازنين كه يكي از بهترين دوستاي توئه و از زمان مهد كودك با هم بودين رو هر روز مي بيني و كنارشي. البته بقيه دوستات هم هستن. نيايش و هستي. بعد از برگزاري مراسم صف و ورزش صبحگاهي به كلاستون رفتيد. روز دوم كه دعوتنامه معلمتون براي شركت در جلسه اومد راهي مدرسه شدم. معلمتون از روال كارش و اينكه چي احتياجه براتون خريداري بشه صحبت كرد. مسئله اي كه از همون روز اول حسابي به چالش كشيده بودش اين بود كه توي كلاس 22 نفره اش سكوت مفهومي نداره و شما دخترا يك ريز صحبت مي كنيد. خلاصه اينكه ميون صحبت هاش از كارهاي شما كه طي دو روز باهاشون مواجه شده بود صحبت كرد. جالبه كه وقتي گفت يكي از شاگردام مي گفته : خانم زودتر به ما نوشتن و خوندن و ياد بدين مثلا ياد بدين بنويسيم بابا. اينجوري بنويسيم بابا. مي گفت اين دختر كوچولو گچ و برداشته و رو تخته از بالا به پايين نوشته بابا. همون موقع فهميدم كه كار كار تو بوده وروجك من. چون بدون اينكه ما چيزي بهت ياد بديم خودت از روي كلمات مي نوشتي و كلمه بابا هم كلمه اي بود كه نوشتنش و ياد گرفتي البته از بالا به پايين. يعني اول "ا" رو مي نويسي و بعدشم "ب". قند تو دلم آب شد كه اينقدر علاقمند به يادگيري هستي. حالا ما مامان ها به معلمتون قول داديم كه توي خونه علاوه بر اينكه كنارتون بشينيم تا خوب بنويسيد و از همين حالا پايه تون براي خط خوش شكل بگيره بايد در مورد اينكه لطفا سر كلاس با هم صحبت نكنيد هم بهتون يادآوري كنيم و جالبه كه اين چند روز تو يكي خوب از پسش براومدي و قانون كلاستون و رعايت كردي دخترك قانونمند من.  مدرسه جديدت كه خيلي نزديكه خونمونه و دفتر بيمه خاله زهرا هم كنارتونه و تو هر صبح خوشحالي ديگه اي كه داري اينه كه خاله بعدازظهر مياد دنبالت و با هم مياين خونه عزيزكم. اميدوارم توي مدرسه جديدت شاهد رشد از هر نظر تو باشم دختركم. دوست دارم و برات بهترين ها رو آرزو دارم.محبت



[موضوع : كلاس اول]
[ چهارشنبه 7 مهر 1395 ] [ 9:32 ] [ مامان زينب ]

تابستان سرشار از خير و بركت 95 هم گذشت دختركم. كلي اتفاق هاي خوب خوب افتاد و كلي تجربيات جالب براي هر سه مون رقم خورد. در اولين فرصت برات خواهم نوشت از كارهايي كه انجام دادي و پيشرفت هايي كه كردي. اما الان ميخوام برات از اولين روز مدرسه بنويسم عزيز دلم. اگر چه جشن شكوفه هاتون رو روز سي و يكم برگزار كردن ولي ما متاسفانه نتونستيم تو رو به اين جشن ببريم چون روز قبلش تعطيل بود و ما هم از فرصت استفاده كرديم و 4 روز رفتيم كرمان براي خوشگذروني و عروسي پسرخاله مامان. توي مدرسه ثبت نام شدي. فرم مدرسه ت و گرفتيم. پیام خرید کتابهات و دريافت كرديم. وسايل مدرسه ت و خريديم. ديروز خودت پيشنهاد دادي ساعت زنگدارت و كه قبلا برات از تبريز خريده بوديم كوك كنيم تا خودت بيدار شي و ما هم اطاعت امر كرديم. شب زود خوابيدي و ساعت 5 صبح بود كه اومدي بالاي سرم : مامان پاشو هوا روشنه . مگه من نبايد برم مدرسه!!! قربون تو دختركم با اين هيجان و خوشحالي و انتظاري كه وجودت و فرا گرفته بود. تو بغلم گرفتمت و گفتم هنوز زوده. ساعت زنگدارت به صدا در اومد و تو هم خوشحال از اينكه به مدرسه اي ميري كه دوست هاي قديمي ت و ميبيني. خوشحالم دختركم كه خوبي عزيزم. اميدوارم بهترين لحظات رو توي مدرسه جديدت داشته باشي دختركم. به اميد موفقيت هاي روز به روز تو نازنينم.محبت



[موضوع : كلاس اول]
[ شنبه 3 مهر 1395 ] [ 17:09 ] [ مامان زينب ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 29 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

اين وبلاگ آناهيتا است. دختر كوچولوي نازي كه با اومدنش به زندگي مامان و باباش، همه چيزاي خوشكلو براشون آورد. مامانش براش مي نويسه و باهاش درد دل مي كنه و از عكساش ميزاره تا روزي كه خودش بتونه اين كار رو ادامه بده. شما هم به وبلاگش سر بزنيد و شاهد بزرگ شدنش باشيد و در خوشحالي مامان و باباش شريك شويد.
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 2
بازدید امروز : 174
بازدید دیروز : 813
بازدید هفته گذشته : 2211
کل بازدید : 107853
امکانات وب
Lilypie Kids Birthday tickers