آناهيتاي مامان و بابا Lilypie Kids Birthday tickers

آناهيتاي مامان و بابا

هر صبح سر صف توي مدرسه وقت مراسم صبحگاهي مديرتون ازتون مي خواد اگر كسي مطلب علمي، شعر يا معما داره براي بقيه هم به اشتراك بگذاره. هدف مديرتون اينه كه شماها از حالت كمرويي دربياييد و بتونيد توي جمع به زيبايي صحبت كنيد و تو دختركم گاها توي اين برنامه شركت مي كني و براي دوستانت معماهاي جالبي كه از اين و اون مي شنوي مطرح مي كني و گاهي هم از خودت ميسازي و مي گي. مديرتون به من گفتن تو با صداي بلند و رسا اين معماها رو مطرح مي كني. خوشحالم برات عزيزم كه به خوبي از پس اين كار برمياي. زيبا صحبت مي كني. توي جمع ابراز وجود مي كني البته گاهي اوقات مجبوريم بنا به محيط و مراسم بهت تذكر بديم ولي به هر حال اين سخنوري تو رو دوست داريم و بهت افتخار مي كنيم. اميدوارم بتونيم اين استعدادت رو بخوبي هدفمند كنيم نازنينم.محبت


فوق العاده راز نگه دار هستي و اگر كسي چيزي بهت بگه از جمله خودم و تاكيد كنه اين يه رازه حسابي حواست هست.


حالا ديگه كتاب هاي قصه ات و خودت برميداري و مي خوني. موقع خوندن تلاشت براي درست خودن با جابجايي كسره، فتحه و ضمه بسيار جالبه و گاهي باعث خنده من و بابايي ميشه. مدرسه رو خيلي خيلي دوست داري و من خوشحالم برايت عزيزم. اميدوارم هر روزت پربارتر از روز قبلت باشه. دوست دارم.
 



[موضوع : اين روزها..., كلاس اول]
[ يکشنبه 24 بهمن 1395 ] [ 10:27 ] [ مامان زينب ]

آناهيتا : بابايي امروز زياد با من صحبت نكردي ها

بابا مشغول كار با لپ تاپش. نشنيد.

آناهيتا : بابايي تو چرا همش ميري تو خلسه وقتي من دارم باهات صحبت مي كنم.

من و بابايي : تعجبتعجبخندونکخندونک



[موضوع : اين روزها...]
[ سه شنبه 12 بهمن 1395 ] [ 10:32 ] [ مامان زينب ]

يه وقتايي از دل و جوووونم بهت افتخار مي كنم دختركم:

براي حمايت از كودكان غزه، برنامه اي توي مدرسه تون برگزار شد كه مي بايست هر كدوم يه بادبادك با خودتون ببريد و توي آسمان ولش كنيد بره به ....

من كه برق از سرم پريد وقتي ديدم همچين برنامه اي گذاشته شده. با مديرتون تماس گرفتم و گفتم شما از يك طرف راهپيمايي روز هواي پاك ميزاريد و بهشون ياد ميدين محيط زيست و تميز نگه دارن و از طرفي ميگيد بادكنك بيارن و ول كنن توي محيط زيست؟؟؟؟؟!!!

ايشون هم فرمودند بخش نامه هست و.....

من و بابايي هم از اونجايي كه محيط زيست برامون خيلي خيلي مهمه و داريم از همين حالا به تو هم ياد ميديم حامي محيط زيست باشي ازت خواستيم اول اينكه وقتي خواستي بادبادكت و باد كني به ياد تمام بچه هايي باشي كه توي كشورشون جنگه و از خدا بخواي روزي برسه تا كره زمين سرشار از صلح باشه و بعدش هم بادبادكت و توي طبيعت رها نكني و با خودت بياري خونه.

دختركم لحظه اي رو كه بادبادك بزرگت و گذاشته بودي توي يه نايلون بزرگتر و همراه خودت به خونه آوردي رو شاهد بودم غرق بوسه ت كردم. گفتي مامان بهم گفتن چرا نميفرستيش توي آسمون منم گفتم:آخه نبايد آشغال بريزيم توي طبيعت مخصوصا پلاستيك. خوب بادكنك هم از جنس پلاستيكه ديگه. الهي من فدات شم مادر. اون لحظه هزار بار خدا رو بخاطر حضور تو توي زندگيمون شكر گفتم و بهت افتخار كردم. تازه گفتي به شيوا و نيايش هم ياد دادي كه اونا هم بادبادكشون و رها نكنن و اونا هم با خودشون بردنش خونه.

حالا من و تو هر شب يكي از بازي هامون اينه كه با اين بادبادك بازي كنيم و از بودن در كنار هم لذت ببريم.

دوست داررررررررررم دخترك فهميده من.بوسبوس



[موضوع : اين روزها..., كلاس اول]
[ سه شنبه 5 بهمن 1395 ] [ 11:30 ] [ مامان زينب ]

دختركم قبل از همه چي بايد برات اين و ثبت كنم كه امروز اولين اردوي مدرسه ت و خارج از شهر رفتي. اين اردو به همراه معلم عزيزتون و دوستان تو به شهرستان رفسنجان بود. هنوز نديدمت تا بشنوم از اين دورهمي ت نازنينم ولي مطمئنم حسابي حسابي بهت خوش گذشته. برنامه تئاتر و قصه گويي و نجوم براتون برنامه ريزي شده بود دختركم. اميدوارم حسابي از اين تجربه لذت برده باشي.


يك ماهي هست هر روز بايد گزارش كارهايي رو كه انجام ميدي توي يه دفتر گزارش نويسي بنويسي و معلم بسيار مهربون و فعالتون اون ها رو مي بينه و نظر خودش و براتون ثبت مي كنه. هم به انشا نويسيتون كمك مي كنه و هم با نوشتن كلمات جديد آشنا ميشين و هم سعي مي كني روزت پربارتر باشه تا گزارشت زيباتر.


از خواندن واقعا لذت مي بري اونم از نوع تابلوهاي توي خيابونا. آخر هفته ها كه كرمان هستيم چشات دنبال تابلو مي گرده تا با تلاش بتوني بخونيشون. در اين بين با كلمات جديد آشنا مي شي و معنيشون و مي پرسي مثل رهن . اينقدر اين تلاشت جالبه كه گاهي من و بابايي بخاطر اشتباه خوندنت لبخندمون آشكار ميشه. خداوند را بخاطر حضورت هزاران بار شكر مي كنم دختركم.


هر هفته دو تا حرف ياد مي گيري. يكشنبه ها و چهارشنبه ها و در اين دو روز حتما بايد كارت هايي كه حروف جديد درونشون هست درست كني و با خودت به مدرسه ببري. من و تو با كمك هم اين كارت ها را درست مي كنيم. گاهي نقاشي مي كشي و گاهي كاردستي درست مي كني.


از اونجايي كه بابايي خطش خوبه و خوشنويسي كار مي كنه مرتبا از بابايي مي پرسي كي به من خوشنويسي ياد ميدي؟ و بابايي هم ازت خواسته خوب نوشتن و ياد بگيري تا بتونه توي تابستون باهات كار كنه. معلمت و ما متوجه شديم خط زيبات يهويي افت كرد. معلمت ازت پرسيده كه اين خط تو نيست آناهيتا و تو هم گفتي چرا مال خودمه و خودم نوشتم. وقتي معلمت ازت شاكي ميشه چرا اينقدر بدخط شدي و خطت خراب شده يا اعتماد به نفس بالايي نگاه مي كني توي چشاي معلمتون كه خوب مگه نمي دونيد بابام خطش قشنگه. ببينيد اين هم نمونه اش (دفترت و نشون ميدي كه بابايي اسمت و روش نوشته بوده) خودش بهم قراره خوشنويسي ياد بده. وقتي معلمتون اين ماجرا  رو براي من تعريف كرد خيلي حفظ ظاهر كردم جلوش به قهقهه نيفتم و قرار گذاشتيم بهت بگه اگه خطت دوباره مثل قبل شد بهت امتياز بده. توي خونه ماجرا رو براي بابايي تعريف كردم و اونم باهات صحبت كرد در صورتي مي تونه بهت خوشنويسي ياد بده كه تو خطت از همون اول زيبا باشه و حروف و كلمات و زيبا بنويسي و حالا بعد چند هفته دوباره پيشرفت توي نوستنت مي بينم دختركم. بسيار زيبا مي نويسي مخصوصا وقتي حوصله داري و خسته نيستي. بهت افتخار مي كنم دلبركم.


جا داره از معلم بسيار عزيز و پرتلاشت ياد كنم كه علاوه بر اينكه بسيار با حوصله تدريس مي كنه و براتون وقت ميزاره داره درس زندگي بهتون ميده. اينكه هر هفته نوبت يكيتونه به گلدوناي توي كلاستون آب بديد و تا وقتي اين كار رو نكرديد نبايد بريد خونه. اينكه خودتون با كمك هم چيدمان ميزهاتون و تغيير ميدين و روي اونا رو با اسكاج تميز مي كنيد و كلاستون و جارو مي كنيد مخصوصا وقتي جلسه ماهانه والدين با معلمتونه بخاطر حضور والدينتون حسابي بشور و بساب داريد و از همه مهمتر اينكه نبايد پول توي مدرسه براي خريد از بوفه بياريد. هر چي كه مامان هاتون واستون گذاشتن بايد بخوريد. ساعت اول زنگ تفريحتون ساعت صبحانه هست و همتون بايد به اندازه خودتون سفره داشته باشيد تا پهن كنيد و خوراكي هاتون و روي اون بخوريد. ازتون خواسته وقتي نوشتن اسم پدر و مادر ها يا اقوامتون و ياد گرفتيد براشون زيبا بنويسيد و ازشون ده هزار تومن پول بگيريد بعد جمعشون كنيد تا پايان سال بهتون بگم چكارشون كنيد و تو تا حالا از من و بابايي و بابابزرگ و مامان بزرگ پول گرفتي. خلاصه اينكه بخاطر مديريت معلم بسيار توانمندتون بسيار عالي پيش ميري و من خدا رو شكر مي كنم كه دلواپسي هام براي مدرسه ات توي شهر كوچك سرچشمه بي مورد بوده. خداوند معلم عزيزت و حفظ كنه تا هر سال بچه هاي بيشتري از حضور ايشان بهره ببرند.



[موضوع : اين روزها..., كلاس اول]
[ شنبه 2 بهمن 1395 ] [ 14:15 ] [ مامان زينب ]

توي چند روز تعطيلي آذر ماه باتفاق عمه افروزه ،عمه آذر ، عمو امين ، زن عمو مهناز و عاطفه و آيلين دوست داشتني بار سفر و به سمت جزيره زيباي قشم بستيم.

توي مسير مرتبا پيگير ساعت رسيدن به لنديگراف ها بودي. اينكه قراره ماشين توي يه كشتي قرار بگيره و خودمون هم كنارش باشيم برات جالب بود. سوال هاي زيادي كه گاهي تكراري هم بودن در اين رابطه مي پرسيدي:

"واقعا ما مي تونيم از ماشينمون پياده شيم و دريا رو ببينيم؟"

و...

بالاخره وارد لنديگراف ها شديم و از آبهاي نيلگون خليج فارس گذشتيم و وارد جزيره قشم شديم.

توي اين چند روزي كه مسافرتمون طول كشيد من و تو حسابي از بودن در كنار دريا و بازي با شن هاي ساحلي لذت برديم. مخصوصا كه آيلين كوچولوي دوست داشتني هم باهامون بود و شادي همه ما رو چند برابر مي كرد. خيلي به خريد نرسيديم چون نه من اهل خريد كردن موقع مسافرت هستم و نه تو اونقدر صبور براي راه رفتن توي پاساژها و رفتن از مغازه اي به مغازه ديگه.

ديدن طلوع و غروب خورشيد اونم كنار درياي زيبا و سرشار از آرامش خليج فارس براي من انرژي وصف ناپذيري به همراه داشت دختركم. من و تو عين هم عاشق لحظات زيباي بودن در ساحل دريا هستيم. لحظاتي كه زمان احساس نميشه. ثانيه شمار ساعت توي اون لحظات متوقف ميشه و من خودم و سبك بال و رها حس مي كنم. توي اون لحظات فقط خداوند را به ياد ميارم بخاطر بزرگي و عظمت و بخشندگيش. من و تو لحظات زيبايي را از وقت تولدت تا كنون در كنار دريا داشتيم. اميدوارم بتونيم هر سال اين تجربه هاي فوق العاده رو با هم داشته باشيم نازنينم.

 



[موضوع : مسافرت ها]
[ دوشنبه 22 آذر 1395 ] [ 8:33 ] [ مامان زينب ]

آناهيتا : مامان امروز سر صف من و تشويق كردن.

من با هيجان : جدي مي گي؟ برام تعريف كن.

آناهيتا : مسابقه 30 ثانيه خنده بود و من تونستم 30 ثانيه بخندم.

دختركم، من سفت بغلت كردم و با تمام وجودم از خداوند برات شادي فراوون خواستم و گفتم : عزيز دلم اينقدر بخندي تا دنيا برات بخنده.

دوست دارم كودك هميشه شاد منبوسمحبتبوس


 



[موضوع : اين روزها...]
[ دوشنبه 22 آذر 1395 ] [ 8:17 ] [ مامان زينب ]

اولين كلمات و ياد گرفتي دختركم:

آب

بابا

پيش به سوي باسواد شدن....



[موضوع : كلاس اول]
[ يکشنبه 9 آبان 1395 ] [ 11:39 ] [ مامان زينب ]

عاشق لحظاتي هستم كه صندلي به دست (صندلي خودت) توي آشپزخونه مي چرخي تا كمك حال من باشي. از ظرف شستن گرفته تا كمك توي آشپزي. به همه كارهاي آشپزخونه علاقه نشون ميدي حتي تميز كرده گاز. قربون دستاي كوچيكت مادر. خلاصه اينكه من اين روزها خيلي روي كمك هات حساب مي كنم.

موقع پهن كردن سفره شام وقتي وسايل و مي بردي سر سفره به بابا گفتي : ببين بابايي من و تو دوستيم و دوست ها بايد به هم كمك كننپس پاشو كمكم كن سفره رو بچينم. بابايي تو و مامان علاوه بر اينكه پدر و مادر من هستين دوستاي من هم هستين. ببين چه خونواده خوبي دارم. خندونک

قربونت برم من كه توي اين خونواده كوچيكمون احساس راحتي و آرامش مي كني دختركم. دوست دارم كوچولوي دوست داشتني من.محبتبوس


انگار كه چيزي يادت اومده باشه. بدو اومدي كنار من و گفتي :

مامان يادته اون روز اين كار و انجام دادي و بعدشم از من معذرت خواهي نكري؟

من : سوتآهان باشه دخترم درست مي گي. من معذرت مي خوام. من و مي بخشي ديگه. مگه نه؟

آناهيتا : خوب معلومه مي بخشمت مامان.

وقتي كينه وجود داشته باشه هيچ عشقي نمي مونه.

يعني اين جمله اي رو كه گفتي بايد قاب بگيرم آويزون كنم جلو چشم همه ما آدم بزرگا. بعدا متوجه شدم اين جمله رو از پدربزرگ كارتون اسمورف ها ياد گرفتي. آخ كه عاشقتم دخترك مهربونم. قربون اون نگاه قشنگت به زندگي.محبت

 



[موضوع : اين روزها...]
[ چهارشنبه 5 آبان 1395 ] [ 9:31 ] [ مامان زينب ]

اين روزها ذهنت درگيره اينه كه توي انتخابات دانش آموزي به كي راي بدي؟

انگشت اشاره دست راستت و ميزاري زير چونه ت و ميگي :

مامان، به نظرت به كي راي بدم؟

به مريم كلاس چهارمي كه ميگه اگه به من راي بدين و من راي بيارم به معلم ها خيلي كمك مي كنم تا كارها خوب پيش بره يا به اون يكي كه مي گه اگه خوردين زمين و زخمي شدين مي برمتون بيمارستان يا اون يكي كه ميگه اگه من راي بيارم ميبرمتون اردو و براتون جشن مي گيرم. حالا به نظرت به كي راي بدم؟

من : دخترم به اوني راي بده كه ميدوني فعال تره و به قولي كه ميده عمل مي كنه و حرف ها و صحبت هاش به اون چيزايي كه تو ميخواي نزديك تره.

آناهيتا : مامان، ميدوني چرا من شركت نكردم.؟!

من : منظورت اينه كانديد نشدي؟

آناهيتا : آره دقيقا منظورم همينه. آخه من هيچ دليلي نداشتم توضيح بدم و اون وقت بهم راي بدن.

من : عزيز دلم تو مي توني سال هاي ديگه شركت كني و كانديد بشي و تا اون موقع با محيط مدرسه و فعاليت هاي نماينده ها آشنا ميشي. اونوقته كه حرف براي گفتن فراوون داري.

نگاهي توي چشمام كردي و گفتي : آره حتما همين كار و مي كنم.محبتبوس


 توي انتخابات اوليا و مربيان كانديد شدم و راي آوردم. ميدونم كار خيلي خيلي يزرگيه و خيلي مسئوليت به دوشمه ولي دلم مي خواست بيشتر بتونم براي پرورش و تربيت و رشد شماها مخصوصا تو دختركم تاثيرگزار باشم. از نزديك شاهد اين رشد توي وجودت باشه و بتونم سهمي داشته باشم براي ارتقا و نمونه بودن مدرسه اي كه قراره بهترين روزهاي تحصيلت رو درونش داشته باشي. خدا رو شكر مدير مدرسه تون و معلم عزيز و دوست داشتني ت تا حالا خيلي خوب عمل كردن و حتي مي بينم نسبت به سال قبل كه كرمان بودي يه جاهايي هم سرترن. اميدوارم بتونم يه نماينده فعال و موفق از طرف همه شما عزيزان باشم. محبتبوس



[موضوع : اين روزها..., كلاس اول]
[ چهارشنبه 5 آبان 1395 ] [ 7:48 ] [ مامان زينب ]

يعني چي ديدي يا شنيده بودي كه كنار پنجره ايستادي و پرده رو زدي عقب و با نگاه به آسمون ملتمسانه زمزمه مي كردي : خدا جون اين جنگ ها رو تموم كن و اين جمله مرتب تكرار ميشد. از اونجايي كه منم مشغول كاري بودم كه خيلي تمركز ميخواست نتونستم بقيه جملاتت و بفهمم ولي وقتي اين جوري دعا مي كردي فقط اشك هام جاري شدن و عشقم بهت بيشتر شد كوچولوي صلح دوست من. كاش روزي ما انسان ها غرور و خودخواهيمون تموم شه و كل كره زمين فقط صلح و دوستي و پاكي باشه دختركم و تو و هم سن و سالي هاي تو توي چنين محيطي بزرگ شين. قربون تو عزيزكم.


ششمين دندون شيري ت هم ديشب (26ام مهر ماه) كشيدي. اينقدر بهش ور رفتي تا حسابي لق شد و بعدشم كشيديش. مباركت باشه عزيزم. آمار دندون هات تا الان اينطوريه كه : 6 تا رو كشيدي كه فقط دو تا دراومده.


حوصله مشق نوشتن نداري. منم گفتم اگه ننوسي خودت مسئولي و جواب معلمت و خودت بايد بدي. البته وقتي هم حسش مياد و مي نويسي خيلي خوب و تميز مي نويسي. بعدشم مي گي : مامان مي بيني اين روزا همش دارم مثل بچه فقيرا درد مي كشم از بس مشق مي نويسم و دستم درد مي گيره.خندونک



[موضوع : اين روزها..., كلاس اول]
[ سه شنبه 27 مهر 1395 ] [ 10:06 ] [ مامان زينب ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 29 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

اين وبلاگ آناهيتا است. دختر كوچولوي نازي كه با اومدنش به زندگي مامان و باباش، همه چيزاي خوشكلو براشون آورد. مامانش براش مي نويسه و باهاش درد دل مي كنه و از عكساش ميزاره تا روزي كه خودش بتونه اين كار رو ادامه بده. شما هم به وبلاگش سر بزنيد و شاهد بزرگ شدنش باشيد و در خوشحالي مامان و باباش شريك شويد.
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 71
بازدید دیروز : 135
بازدید هفته گذشته : 580
کل بازدید : 133466
امکانات وب
Lilypie Kids Birthday tickers