آناهيتاي مامان و بابا

کلاس دومی من

Zeinab Shakeri: دختر نازنینم، خدا رو شکر می کنم که اینقدر مستقل شدی امسال عزیزکم. امسال که کلاس دوم هستی خودت به کارهات میرسی و کیفت و جمع و جور می کنی. بر طبق برنامه درسیت مشقات و می نویسی و به زیبایی و به تنهایی کاردستی هات و درست می کنی‌. این استقلال تو نه تنها توی درس و مشقت به خوبی شکل گرفته حتی از اول سال هم خودت پافشاری می کردی که می خوای با سرویس مدرسه بری و برگردی و ما نرسونیمت. اوایل ما مخالف بودیم و می گفتیم صبح ها هوا سرده و نمی خواد بری سر ایستگاه که سر کوچه مونه واستی و موقع تعطیلی مدرسه هم چون اون دست خیابون پیاده ت میکرد قبول نمی کردیم. پافشاری تو برای رسیدن به هدفت اونقدر ادامه داشت تا بالاخره قبول کردیم فقط موقع تعطیلی مدر...
6 دی 1396

آینده تو

من: دخترم من نمی تونم فردا بیام برای جلسه توس مدرسه تون. خودم جلسه دارم. آناهیتا دست به کمر: آینده من برات مهم تره یا جلسه اداره تون؟؟؟ من: صد البته تو و آینده تو. ...
13 آذر 1396

دختر کتابخوان من

میگم با اومدن تو توی زندگیم، پیشرفت خودم هم می بینم و کیف می کنم. حالا بگو چی شده؟ میدونی دخترم من همیشه سعی می کردم واست کتاب بخونم از وقتی که تو دلم بودی. بعدشم که بزرگتر شدی بازم خوندم. خوندن و نوشتن یاد گرفتی بازم خوندم چون احساس می کردم لحظاتی که در کنار هم هستیم و یه کار انجام میدیم زمان بخاطر من و تو می ایسته و لذت بودن در کنار هم بیشتر و بیشتر میشه. خوندن من با تغییر صدام برای هر شخصیت داستانه و تو بی نهایت لذت می بری و عمیق میشی. حالا اتفاقی که افتاده اینه من هم در کنار تو کتابخوان شده ام. با هم کتاب می خونیم و میریم و در آزمون های کتابخوانی شرکت می کنیم. اولین دور این آزمون ها روز جمعه هفته قبل بود. برای تو خیلی اتفاق جالبی بود که...
2 آبان 1396

آشپز کوچولوی من

حالا دیگه موقع برگزاری مهمونی هامون می تونم حسابی روت حساب کنم. از تهیه ژله گرفته تا گردگیری و چیدن میوه و شیرینی. ژله خرده شیشه پاگشای عمو فرزاد و خودت به تنهایی درست کردی فقط یه کم من بهت کمک کردم. بقیش با تو بود عزیز دلم. همه خوردن و به به گفتن و ازت تشکر کردن. تو هم سر سفره هی به من نگاه کردی و گفتی مامان ببین همه خوششون اومده. فقط نمیدونم چرا یادم نبود ازش عکس بگیرم. قربون دستای کوچیکت مادر که حسابی کمک حال من شدی. دوست دارم و خوشحالم تو رو دارم. ...
22 مهر 1396

روز جهانی کودک

امروز تو که روز جهانی کودک بود با یه محرومیت همراه بود دخترکم. ظهر که از مدرسه اومدی خونه از قبل برات سفره پهن کرده بودم و روی سفره هم یه پیام تبریک برات نوشتم. قرارمون این بود وقتی ناهار خوردی سفره رو جمع کنی و مشقت و بنویسی و بعد بری کلاس رباتیک و بعدشم تولد یکی از دوستات. بهت چند بار زنگ زدم جواب ندادی و بعد هم که جواب دادی پرسیدم سفره رو جمع کردی گفتی : آره مامان جمع کردم. خلاصه اینکه تو رفتی کلاس رباتیک و بعد من اومدم خونه دیدم نه سفره جمع شده، نه مشقی نوشته شده و تو فقط نشستی پای تلویزیون. متاسفانه مجبور شدم از رفتن به تولد محرومت کنم شاید یهویی تصمیم گرفتم. شاید تصمیم بهتری می تونستم بگیرم. خلاصه اینکه تو یک ساعت تمام گریه کردی. بعدش خ...
17 مهر 1396

آشپز کوچولوی خونه ما

یکی از کارهایی که با علاقه انجام میدی آشپزی ه. من سعی می کنم اگه وقت باشه اجازه بدم آشپزی کنی و یا توی غذا پختن به من کمک کنی. یکی از غذاهایی که خودت به تنهایی درست می کنی املت ه. تا ته ظرفت می خوری و به به چه چه ای هم راه میندازی حسابی. تازه لقمه می کنی و به ما هم میدی. قربون دستای کوچولوی نازت. با هم کیک می پزیم و با هم آشپزی می کنیم و بیشتر کارها رو هم به تو می سپرم. نتیجه کار برای هر دومون عالیه و لذت بخش‌. امروز صبح بعد خوردن املت دستپخت خودت گفتی دوست دارم خونه دار بشم و غذا بپزم وقتی بچه م از مدرسه اومد خونه توی خونه باشم و واسش غذا بیارم. بله عزیزکم آرزویی که خودت واسه خودت داری و بیان کردی. دوست دارم آشپزکوچولوی من. آشپز کوچو...
8 مهر 1396

باز هم بوی ماه مهر

عزیزتر از جانم، دیروز که اول مهرماه بود و نتونستم برات ثبت کنم نازنینم ولی الان اینجام تا بنویسم برات زیباترین لحظاتی و که از خوشحالی و هیجان رقم زدی. تعطیلات تابستانی برای تو بیشتر استراحت و خواب بود نازنینم. طوری که من و بابایی نگران بودیم موقع شروع مدرسه ها نتونی به موقع بخوابی و بیدار شی ولی خوشبختانه نگرانی ما بی مورد بود و تو از دو روز قبل اول مهر روی روال افتادی و خواب و بیداریت به موقع شد‌. طوری که روز اول مهر ماه ساعت ۵ صبح بیدار شدی و منتظر رفتن به مدرسه بودی. با هر ضرب و زوری بود تا ساعت ۶ توی رختخواب نگهت داشتیم و بعد خوردن صبحانه و آماده کردن کیفت راهی مدرسه شدی. من همراهت بودم و با چشمان خودم اشتیاقت و برای رفتن به مدرسه میدی...
2 مهر 1396

آرزوهای تو

چند وقت پیش از مدرسه عکس ها و فیلم جشن الفبات و گرفتم عزیزکم. ته فیلم جشنتون، مدرسه یه کار قشنگ انجام داده بود و از تک تک شما آرزوهاتون و پرسیده بودن و فیلم گرفته بودن. نوبت تو که شد گفتی : آرزو دارم برم فضا، آرزو دارم الماس داشته باشم، آرزو دارم بال پروانه داشته باشم. خلاصه اینکه تا این فیلم و دیدی گفتی : من یه آرزوی دیگه هم داشتم چرا اون نبود. من آرزو کردم برم آمریکا. حالا اینکه مدرسه چرا این آرزو رو توی فیلم نذاشته بود واله نمیدونم عزیزکم، منم با تمام وجودم آرزو می کنم که به تمام خواسته هات با دل خوش برسی. ...
29 شهريور 1396

کوچولوی آواز خوان من

دختر نازنین من، این روزا شنیدن صدای لطیف تو هنگام خوندن آهنگ های انگلیسی برام لذت بخش ترین لحظات و رقم میزنه. از میون کلماتی که با تمام احساست بیان می کنی کلمات نامفهومی که خودت می سازی زیاده ولی این وسط کلمات انگلیسی معنی دار که یاد گرفتی هم می شنویم. آواز خودن یکی از کارهایی ه که با علاقه مندی تمام و با حس فراوانت انجام میدی. عاشقتم عزیزکم. امیدوارم بهت کمک کنم تا این علاقمندیت و رشد بدی نازنینم نه سرکوبش کنم. دوست دارم ...
13 شهريور 1396

مامان خوب تو

من : آناهیتا از نظر تو مامان خوب چطور مامانی هست؟ مکثی کردی به نشانه فکر کردن و گفتی: مامانی که هر کاری بخوام انجام بدم کاری بهم نداشته باشه. 🤔🤔🤔🤔
9 شهريور 1396