Lilypie Kids Birthday tickers

آناهيتاي مامان و بابا

سه شنبه اول تير ماه واكسن 6 سالگيت و زدي دختركم. يك روز كامل تب كردي ولي دو سه روز از شدت درد نمي تونستي دستت و تكون بدي. خلاصه اينكه پيش به سوي ثبت نام براي كلاس اول. بوسمحبت



[موضوع : اين روزها...]
[ سه شنبه 8 تير 1395 ] [ 7:34 ] [ مامان زينب ]

بزرگ شدن تو دختركم يك طرف و پروسه در اومدن دندون هات و بعدشم نگهداريشون يك طرف. دندوناي شيري تو متاسفانه جنسشون خوب نبود و بخاطر همين موضوع و از طرفي هم قطره آهني كه من دقيقا تا دو سالگي شايدم بيشتر به تو دادم هم از طرف ديگه باعث شده كه دندوناي بالات سياه شن. البته علاوه بر سياه شدن دندونات خيلي سريع پوسيده ميشن. علارغم اينكه قبل از در اومدن اولين دندونت من با مسواك انگشتي لثه هات و تميز مي كردم و بعد هم خيلي زود برات مسواك زدن و شروع كردم ولي دندونات سياه شدن و خيلي آسيب پذير. خيلي زود رفتن به دندون پزشكي و تجربه كردي. خدا رو شكر دندون پزشكت خيلي توي كارش ماهره و خيلي هم مهربونه و تو خيلي خوب باهاش از همون ابتدا همكاري كردي عزيز دلم. خلاصه اينكه بزرگتر كه شدي از دندون هاي جلوي بالا بخاطر سياه بودنشون شاكي بودي و منتظر افتادنشون. يكيشون مدتي بود لق شده بود ولي اونقدر سفت بود كه نمي شد كشيدش. زحمت كشيدن اين دندون به دوش دندون پزشكت افتاد (تاريخ نوزدهم خرداد ماه) و حالا تو حرف "س" رو خيلي بامزه تلفظ مي كني. هر شب خودت حسابي دندونات رو مخصوصا مرواريدهاي سفيذت و كه تازه در اومدن مسواك ميزني و گاهي اوقات نگراني كه مبادا مرواريداي سفيدت كه قراره جاي دندون هاي شيري ت بگيره باز هم سياه باشن. ما هم دلت و قرص كرديم كه اگه بهشون رسيدگي كني اين اتفاق نميفته. دندون هاي شيري كه مي كشي و نگه ميداري و توي جعبه هاي كوچولوي گچي كه از قبل خودت درست كردي و رنگ آميزي كردي نگهداري مي كني و هر از گاهي كه دلت براشون تنگ ميشه مياريشون وسط و نگاشون مي كني.محبت



[موضوع : اين روزها...]
[ سه شنبه 25 خرداد 1395 ] [ 10:30 ] [ مامان زينب ]

چندين بار بهت گفته بودم : كليد برق آشپزخونه رو نزن. اتصالي داره، صداي ترسناكي ميده و فيوز مي پره تا بابايي ابزارهاش و بياره و يه نگاهي بهش كنه و عيبش و برطرف كنه.

با عجله در حال جمع كردن وسايلمون بودم تا برگرديم سرچشمه. دير وقت شده بود. آب خواستي. هنوز قدت به جاظرفي نميرسه كه ليوان برداري خودت آب بخوري. من هنوز بهت آب نداده بودم و تو تشنه بودي. رفتي سمت آشپزخونه تا خودت يه فكري به حال تشنگيت كني. آشپزخونه تاريك بود. دستت و گذاشتي روي كليد برق و با صداي وحشتناكي پريدم هوا.عصبانی چه كردم با تو طفل من. پريدم سمتت و با جيغ و داد دستت و كشيدم. تو فقط نگاه مي كردي. با صورتي كه پر از ترس بود. من هم فقط جيغ ميدم كه مگه نگفتم اين لامپ و نبايد روشن كني. من جيغ ميزدم و تو فقط به من نگاه مي كردم. به خودم اومدم. چكار مي كردم؟ طرف من كي بود؟ دخترك عزيزم كه ترس تمام بدنش و فرا گرفته بود. فقط نگاهم مي كرد. يك لحظه به خودم اومدم. از خودم خجالت كشيدم. رفتم به كارام برسم و تو... تو بدون هيچ معطلي فلوتت و برداشتي و كتاب تمرينت و گذاشتي جلوت و شروع كردي به فلوت زدن. بهت افتخار كردم تونستي عصبانيت و ترست و كنترل كني. همه چي رو رها كردم. بغلت كردم و ازت معذرت خواهي كردم. گفتم : من و بخشيدي؟ و تو سرت و تكون دادي يعني : آره. باز هم بغلت كردم. وقتي بلند شدم كه به كارام برسم گفتي : مامان، من تشنه ام.غمناک



[موضوع : اين روزها...]
[ دوشنبه 10 خرداد 1395 ] [ 15:27 ] [ مامان زينب ]

جشن پايان سال مدرسه تون برگزار شد و تو توي اين جشن حسابي خودت و نشون دادي. توي گروه قرآن، تاتر، شعر، باله و موسيقي خوش درخشيدي. نقشت توي گروه تاتر گربه بود و تو خيلي زيبا اين نقش و اجرا كردي. شمرده، بلند و واضح. توي گروه موسيقي كه تا حالا بلز مقدماتي رو گذروندي دو تا آهنگ با دوستات زدي دخترم. متاسفانه اولي رو با اينكه چشم بسته توي خونه ميزدي يهويي از وسطاش نتونستي با دوستات بزني و بعدش گفتي : قاطي كردي. من و بابايي هم بدون اينكه به روت بياريم تمام نقاط قوتت و توي اين جشن ستوديم و حسابي تشويقت كرديم بخاطر لحظه به لحظه انرژي اي كه توي اين مراسم به ما منتقل كردي. كلاس موسيقي ت همچنان ادامه داره و تو فلوت و شروع كردي. به من ميگي : مامان، من فلوتم و خيلي دوست دارم. اميدوارم بهترين لحظات و براي خودت بسازي دختركم با يادگيري اين ساز دوست داشتني. توي مراسم جشنتون كه سرشار از انرژي بود دو مرتبه اشك توي چشم هاي من جمع شد. يكي وقتي بود كه دوستاي كلاس اوليت با حروفي كه ياد گرفته بودن شعر "ايران" و خوندن و دومي وقتي بود كه همه شما پيش دبستاني ها لباس فارغ التحصيلي تنتون كرده بوديد و با كلاه زيباتون دست راستتون و بالا آورده بودين و سوگند نامه پيش دبستانيتون و خونديد : سوگند مي خورم تا جان در بدن دارم براي رشد و بالندگيم بخوانم..... خلاصه اينكه من توي اون جشن خدا رو هزار بار بخاطر حضور تو توي زندگيمون شكرگزاري كردم و به خودم باليدم مادر تو هستم نازنينم و با هر لحظه ظاهر شدن تو روي صحنه بهت افتخار كردم. دوستت دارم آناهيتاي نازنين من. به اميد روي صحنه حاضر شدن هميشگي تو عزيز دلم.محبتبوس

روال زندگي من، تو و بابايي عوض شده دختركم. به دليل تنها بودن بابايي توي سرچشمه، رفت و آمد هر روز من و كم ديدن تو، ما ناگزير به برگشت به سرچشمه شديم. توي اين مدت 8 ماه توي كرمان لحظات بسيار زيبايي با هم داشتيم. دوستاي خيلي خوبي پيدا كرديم و تجربه هاي خيلي نابي داشتيم. من علايق تو رو بيشتر كشف كردم. با موسسات و استاداي خوبي آشنا شدم تا بتونم بيشتر به تو براي رشد و شكوفاييت كمك كنم. توي اين مدت فهميدم هيچ چي بالاتر و بهتر از لحظه اي نيست كه من و تو و بابايي در كنار هم زندگي كنيم و با هم شاهد موفقيت هاي همديگه باشيم عزيزكم.بغل

و اين روزها مثل قبل كنار هميم. تو رفتن به پانسون و ديدن دوستاي قديمي ت و به موندن توي خونه ترجيح دادي. عضو كانون پرورش فكري شدي و كتاب امانت مي گيري. به كلاس تاتر ميري. دوچرخه سواري مي كني و خوشحالي. اگر چه هنوز هم در جواب سوال كسي كه ازت مي پرسه : سرچشمه يا كرمان؟ مي گي : كرمان.چشمک



[موضوع : پيش دبستاني, اين روزها...]
[ شنبه 8 خرداد 1395 ] [ 15:04 ] [ مامان زينب ]

وبلاگ نوشي و جوجه هايش داستان  بانويي است كه از همسرش جدا شده و از اونجايي كه همسر سابقش مي خواسته بچه هاش و ازش بگيره شبانه به تركيه پناهنده ميشه و بعد از چند سال زندگي در تركيه به كانادا ميرود و در حال حاضر به دور از هر گونه اذيت و آزاري با دو فرزندش زندگي ميكنه.

نوشي عزيز،

من خوندمت و همراه با اشك ريختن تحسينت كردم. اميدوارم از اين به بعدت سرشار از آرامش و موفقيت باشه.محبت

https://nooshi.org

 



[موضوع : مطالب جالب]
[ دوشنبه 20 ارديبهشت 1395 ] [ 9:58 ] [ مامان زينب ]

دختر نازنينم،

كم پيش مياد بخاطر عصبانيت و ناراحتي اشكم جلوي تو سرازير بشه ولي گاها كه اين اتفاق ميفته ليوان آب به دست مياي پيشم و بغلم مي كني و نوازشم مي كني تا آروم شم. منم توي آغوش تو دوست دارم لحظه متوقف بشه و خودم باشم و خودت نازنين من.محبتبوس



[موضوع : درد دل هایم با تو]
[ يکشنبه 19 ارديبهشت 1395 ] [ 11:39 ] [ مامان زينب ]

آناهيتاي نازنينم، جشن تولد 6 سالگيت در روز 27 ام فروردين ماه توي خونه بابابزرگ با حضور خونواده مامان برگزار شد . حضور امير محمد نازنين توي اين جشن و همراهي اش با تو جشنت و شادتر و خاطره انگيزتر كرد.  اينكه جفتتون منتظر كيك بودين و كادو. انگاري تولد اون فسقلي هم بود. زيباترين لحظه مراسمت برام لحظه اي بود كه خواستي شمع هاي روي كيكت و فوت كني و 7 سالگيت و شروع كني. قبلش از همه خواستي صبر كنن تا تو آرزوت و توي دلت بگي. چشاي زيبات و بستي و براي لحظاتي سكوت همه جا رو فرا گرفت. شمع ها رو فوت كردي و من با اشك شوقم برات بهترين و زيباترين لحظات و توي 7 سالگيت آرزو كردم دخترم. همه چي عالي برگزار شد. تو و امير محمد نهايت لذت و از بودن در كنار هم بردين و ما بزرگترها هم از بودن در كنار شما دو تا خدا رو شكر كرديم. امسال براي تولدت تم خاصي نداشتي و من بهت اجازه دادم هر لباسي كه دوست داري و هر كيكي كه مي خواي و هر تزئيناتي كه دلت و شاد مي كنه بگي تا ما فراهم كنيم.

تولدت به روايت عكس :


ادامه مطلب


[موضوع : تولد]
[ يکشنبه 19 ارديبهشت 1395 ] [ 11:22 ] [ مامان زينب ]

ششمین بهار زندگیت مبارک دخترک بهاری من.

 

امشب شب ما غرق گل و شادی و شوره
از جشن ستاره آسمون یه پارچه نوره
امشب خونمون پر از طنین دلنوازه
تو کوچه پر از نوای دلنشین سازه
عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه
زندگیم با بودنت درست مثله بهشته
تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک
عزیزم دوستت دارم تولدت مبارک
تولدت مبارک، تولدت مبارک

جشن تو جشن تولد تموم خوبی هاست
جشن تو شروع زیبای تموم شادی هاست
جشن تو طلوع یک روز مقدسه برام
وقت شکرگزاری به سوی درگاه خداست
عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه
زندگیم با بودنت درست مثله بهشته
تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک
عزیزم دوستت دارم تولدت مبارک
تولدت مبارک، تولدت مبارک
تولدت مبارک، تولدت مبارک
تولدت مبارک، تولدت مبارک
تولد تولد تولدت مبارک
امشب تو ببین چه شور و حالی و صفایی
راستی که گل سرسبده محفل مایی
امشب رو لبا گلهای خنده واسه توست
آرزوی ما بخت بلند در طالع توست
عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه
زندگیم با بودنت درست مثله بهشته
تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک
عزیزم دوستت دارم تولدت مبارک
تولدت مبارک، تولدت مبارک
جشن تو جشن تولد تموم خوبی هاست
جشن تو شروع زیبای تموم شادی هاست
جشن تو طلوع یک روز مقدسه برام
وقت شکرگزاری به سوی درگاه خداست
عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه
زندگیم با بودنت درست مثله بهشته
تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک
عزیزم دوستت دارم تولدت مبارک
تولدت مبارک، تولدت مبارک
تولدت مبارک، تولدت مبارک

 


 

ساينا جان، من و آناهيتا تولدت و بهت تبريك مي گيم عزيز دلم و برات هفت سالگي پر از موفقيت و سلامت و شادي آرزو داريم عزيز دلم. دوست داريم.



[موضوع : تولد]
[ جمعه 27 فروردين 1395 ] [ 12:13 ] [ مامان زينب ]

نوروز امسال هم با ديد و بازديد و گردش سپري شد. لحظه سال تحويل كنار خانواده بابايي بوديم. خداوند سايه بابابزرگ ها و مادر بزرگ ها رو براي هميشه بالاي سرمون نگه داره. تنشون سالم باشه كه وجودشون بركت زندگي همه ماهاست. بهت تاكيد كردم كه حتما بايد سر سفره هفت سين آرزو هاي سالت و توي دلت به خداوند بگي. امسال سفره هفت سين خونه خودمون و خودت چيدي. البته رنگ آميزي سفال ها و تخم مرغ ها رو با خاله زينب مهربون انجام داده بودي. سبزه رو خودت كاشتي دخترك سبز دست من. روزهاي اول به ديد و بازديد خونواده ها سپري شد. عيد امسال يه مهمون عزيز داشتيم كه از دوستان جديدمون هستن. آرين عزيز كه مثل تو متولد فروردين ماهه و يك سال از تو بزرگتره به همراه مامان و باباش چند روزي مهمونمون بودن و حسابي به هممون مخصوصا شما دو تا خوش گذشت. عكس هاي اين ايام و برات ثبت مي كنم دخترك نازنينم:

 


ادامه مطلب


[موضوع : اين روزها..., مناسبت ها]
[ شنبه 21 فروردين 1395 ] [ 11:43 ] [ مامان زينب ]

نقاشي ها و كاردستي هايي كه توي سال 94 درست كردي و من يادم بود كه ازشون عكس بگيرم و برات ثبت مي كنم نازنينم:


ادامه مطلب


[موضوع : اين روزها...]
[ سه شنبه 17 فروردين 1395 ] [ 9:53 ] [ مامان زينب ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 28 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

اين وبلاگ آناهيتا است. دختر كوچولوي نازي كه با اومدنش به زندگي مامان و باباش، همه چيزاي خوشكلو براشون آورد. مامانش براش مي نويسه و باهاش درد دل مي كنه و از عكساش ميزاره تا روزي كه خودش بتونه اين كار رو ادامه بده. شما هم به وبلاگش سر بزنيد و شاهد بزرگ شدنش باشيد و در خوشحالي مامان و باباش شريك شويد.
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 2
بازدید امروز : 30
بازدید دیروز : 147
بازدید هفته گذشته : 177
کل بازدید : 87041
امکانات وب
Lilypie Kids Birthday tickers